| جون ساسان دلتنگی کنید ناراحت میشمااا!!! |
| ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦ |
|
*از اونجایی که دیدم توی پست قبل خیلی تحویلم گرفتید و خیلی بهم سر زدید!! گفتم یه پست دیگه بزنم تنگ اون یکی پست که زیاد دلتنگی نکنید در نبود من!!! خود آزاری دارم از نوع خفن و مازوخیسمش! بگو آخه تو که میخوای بری دم به دقه ولایت چرا نشستی به دیدن لاست؟! حالا هر وقت که میام کرج یه چند قسمتی رو می بینم بعد که بر میگردم ولایت می مونم تو کف تا دوباره بر گردم کرج! انقده بده آدم تو کف بمونه! حتی بدتر از اینه که پشتت بخاره و دستت نرسه پشتتُ بخارونی!!! گفتم کف یاد این اس ام اسه که چند روز پیشا واسم اومد افتادم: با آب و صابون رو ابرا نوشتم دوست دارم تا هر وقت بارون اومد همه کف کنن!! بشینید یکم دعا کنید من این ترم آخری یکم، فقط یکم عقلم بیاد سر جاش بشینم عین بچه ی آدم درسم رو بخونم و شب امتحان دو دستی نکوبم تو سر خودم و درس و کتابم!! ** ساعت 10 شبه و کد بانو گری بنده گل کرده و شروع کردم به کیک پختن! اولش میگم: من میخوام کیک بپزم خانم مادر: ول کن بابا وقت گیر آوردی این موقع شب؟؟!! من: خب هوس کردم تازشم میخوام ببرم با خودم ولایت شیما:بیکاری مگه؟ پاشو برو وسایلت رو جمع کن، اگه بجای این همه وقت که واسه شیرینی پزی و کدبانو گری صرف میکنی یکم فکر درس و مشقتم بودی خوب بود من: خلاصه که بی توجه به حرف اینا پا شدم دست بکار شدم و شروع کردم وسایل کیک رو آماده کردن خانم مادر: چرا 4 تا تخم مرغ گذاشتی 6 تا بذار به ما هم برسه! من:باشه 4 تا رو می کنم 6 تا. میام اندازه ی آرد رو هم زیاد کنم می بینم آرد کمه و نمیرسه، میگم:آرد کمه همون اندازه ی همیشگی مجبورم درست کنم شیما از تو اتاق داد میزنه: ای بابا خب ما هم هوس کردیم به معراج بگو بره یه بسته آرد بخره تا سوپر تعطیل نشده!! من: جاتون خالی کیک خوبی از آب در اومد... ***بارو بندیل جمع کردیم در حد تیم ملی بد فرم! 3 تا ساک! 1 کوله! کی اینارو میخواد ببره تا ترمینال آخه؟ تو این 3-4 سال شدم عینهو خر بارکش!! مردم از بس بار بردم و آوردم!! والا بخدا! پی نوشتنمان گرفت: اگه شما هم در حین آپ کردن مثل من این آهنگای دامبول دیمبوی شهره رو به همین ترتیب که نوشتم گوش میکردید مطمئناً سر و ته پستتون مشخص نمیشد!! با ناز و ادا دلتُ شکارش میکنم/ آره حقه تو کارش میکنم با چشم سیاه و چشمکام عاشق زارش میکنم!!... یا: تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم/ غبار راه دورت نشسته رو لباسم من از تن تو طردم خالیه دست سردم/ کوه نمک تو چشمات پاشیده روی دردم!!... یا: اومدم گل بُکنم نو گل سوگلت شدم/ تو خودت شاه گلِ گلها بودی گلدونت شدم حالا حرفامو میخوای باور بکن باور نکن/ یه روزی یه وقت یه جا می شنوی قربونت شدم!!... یا: کلاغ دم سیاه قار قارُ سر کن/ مسافرم میاد شهرُ خبر کن برم باغ بچینم سبد سبد گل/ سر راش( ... )بزنم پل!!... (... اینجا چی میگه؟ من خیلی خرم حالیم نمیشه؟؟!!) یا: شب شب شعر و شوره/ شب شب ماه و نوره با یار قرار گذاشتم/ دیر کرده راهش دوره!!... مواظب خودتون و آرزوهاتون باشید... |
|
| گوشی! ژتون! |
| ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳ |
|
میخواین اصلا بیخیال ادامه ی این جریان بشیم؟! هان؟! آخه خوب که فکر کردم دیدم من یه زمانی آدرس وبلاگم رو به دختر عمو جان داده بودم. بعد که یکمی بیشتر فکر کردم دیدم خیلی بد میشه اگه بیاد اینورا. بعد باز یکم بیشترتر فکر کردم دیدم ممکنه بخونه و دهن به دهن بچرخونه که ته دل ما چی بوده! بعد ممکنه صله ارحاممون به خطر بیفته!!!!
*جاتون خالی این چند وقته تا تونستم خرابکاری کردم. در راستای اینکه شیما بلاخره بعد از یکسال بیکاری در شرکت نفت تهران استخدام شد بنده تصمیم گرفتم کامپیوتر رو از اتاق شیما به اتاق خودم منتقل کنم تا مزاحم استراحت شبونه ی ایشون نشم!! بعله! خلاصه که اینکارو کردم ولی چشمتون روز بد نبینه. تا اومدیم وصل بشیم به اینترنت ییهو یه چیزی تو مایه های صدای سیگارت گوش ما را درنوردید و مشام ما از بوی خوش پلاستیک سوخته پر شد!! خودتونو ناراحت نکنین. چیز خاصی نبود! من حوصلم سر رفته بود گفتم کابل مودم رو بزنم تو پریز برق ببینم چی میشه؟؟!!!
درست فردای همون روز بود که صدای اخطار گوشیم بهم فهموند که داره خاموش میشه و باید بزنمش تو شارژ. زدن گوشی به شارژ همانا و خاموش شدن گوشی همان! دیگه روشن نشد که نشد! خودتونو اصلا ناراحت نکنین. دو هفته ای بدون گوشی موندم. چه زجرها که نکشیدم. این معتادا حق دارن اینهمه سختی بکشن بدون مواد!! والا بخدا!! دو سه شب اول خیلی سخت گذشت بهم. ولی بعد کمی آرومتر شدم!! تا اینکه دیشب آقای پدر اومد کرج و امروز دست در دست همدیگه و خیلی مهربون و شیک رفتیم بازار و من به نوعی سر آقای پدر کلاه گذاشتم و یه گوشی 220 تومنی ناقابل خریدم!!! توی خونه و قبل از رفتن به بازار آقای پدر: شیده از حالا بهت بگم بیشتر از 200 تومن رو من حساب نکنیا!!! من با نیش باز: باشه. من آخه گوشی 200 تومنی میخوام چیکار؟ به دردم نمیخوره... من؟؟؟ 200 تومن گوشییی؟؟؟ عمراً!! من مگه گوشی بازم؟؟!!
در بازار بنده از 170 شروع کردم. رسیدم به 180 تو مغازه ی دوم. مغازه سوم 195. مغازه چهارم 197. خلاصه تو هر مغازه یه چند تومنی رو مخ آقای پدر کار کردیم تا موفق شدیم و رسیدیم به 220 و اون گوشی که باب دلمون بود رو انتخاب کردیم و البته با تخفیف و این حرفا 215 گرفتیم. بعد از خرید گوشی آقای پدر: آخر سر منو کلاه گذاشتی! من با نیش باز: حیف گفتی زیر 200. اگه می گفتی زیر 230 من حتماً تا 300 میتونستم مخت رو بزنم!!!
خلاصه که مبارکم باشه و چرخش بچرخه واسم..... **دلتون بسوزه ژتون دانشگاهمون از 150 ییهو رسید به 500 تومن واسه دانشجوها و واسه کارمندا 1200 !!!!!!!!. خودتونو ناراحت نکنین. اتفاق خاصی نیفتاده. کیفیت غذا و تنوع هم اصلا تغییر نکرده! چیز مهمی که پیش اومده اینه که دارن کم کم و نم نم سو*بسیدها رو بر میدارن. دل بقیه کشورا بسوزه که ما قبض آب و برق و گازمون از این به بعد میاد از اینجا تااااااااااا اونجا!!! من از اینجا دست تک تک سران م*ملکت رو می بوسم. مرسیییییییی واسه اینهمه دلسوزی و عدالت! مرسی واسه اینهمه ت*ورم و گرونی! مرسی! مرسی! مرسی واسه تمام چیزهای خوبی که واسه ما مهیا کردین!! بیشتر از این نمی تونم ازتون تشکر کنم. الان کلی احساساتی شدم و دارم به خودم می بالم بخاطر اینهمه خوشبختی و رفاه!! اشک حلقه زده تو چشام از شادیه زیاد!!! بازم مرسی.... ***یکشنبه بار و بندیل جمع میکنیم و بر میگردیم ولایت. خسته شدیم از بس تو این جاده هی رفتیم و هی اومدیم. جدیداً علی آقا پول بلیط رو به زور از ما می گیرند!! دلتون بسوزه!! یههههههههه حالییییییییی میدهههههههههههه!!!! |
|
| وقتی نقشه های من نقش بر آب میشود!! (1) |
| ساعت ۱۱:٥٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥ |
|
سلااام.به! به! پارسال دوست امسال آشنا. بابا معلومه کجائید؟! عیدتون مبارکا باشه.
اصلاً همه دوست دارن من که میام کرج بهم بیشتر خوش بگذره ! اینقدر زیاد که خوشی بزنه زیر دلم و دیگه جنبه ی خوش بودن رو نداشته باشم و دوست داشته باشم زودتر بار و بندیلم رو جمع کنم و برم ولایت! یه جورایی این دو هفته ای که گذشت -جای شما خالی- داشتم همش به خودم بد و بیراه میگفتم که آخه فلان فلان شده آبت نبود نونت نبود کرج اومدنت چی بود؟ حالا خیر سرت کرج اومدی اینهمه موندنت چی بود؟!
در راستای سفر خانم مادر به اهواز و نقشه کشیدن های بنده که آخ جوووووووون دوستام رو میگم بیان اینجا چند روزی مجردی حال کنیم، ییهو نمیدونم چطور شد که خانواده ی آقای پدر که عمو و خانمش و دوتا بچه هاش باشن و عمه خانم و دخترش تصمیم گرفتن بار و بندیلی جمع کنن چند روزی بیان کرج آب و هوایی عوض کنن!!! در واقع دروغ نگفته باشم عمو جان تصمیم گرفته بودن بیان خونه ای رو که کرج به تازگی خریدن تعمیر کنن و بهش رسیدگی کنن، اینجوری شده بود که زن عمو جان میره پیش خانم مادر و میگه: ما فردا داریم حرکت می کنیم میریم کرج واسه کارای خونه خانم مادر: خب بسلامتی برید خونه ی ما بمونید خونه خودتون که فعلا اسباب و اثاثیه نداره که زن عمو جان: نه بابا! میریم خونه خودمون تازه میخوایم بریم بچه های شما رو هم ببریم پیش خودمون تا تنها نباشن!!! خلاصه که از خانم مادر اصرار و از ایشون انکار. ما هم با این اوصاف خیالمان بسی راحت شد که خب خدا را شکر اینا میرن خونه ی خودشون و ما هم با خیال راحت به نقشه مان میرسیم. ولی ای دل غافل!!! کییی؟؟!! منننن؟؟؟!!! نقشه؟؟!! مجردی؟؟؟!!! استغفرا..!!!اصلا فکرشو نکنین!!! من و این حرفا؟؟!!! به جون شوما نباشه به جون ساسان ناراحت میشم اگه فکر کنین بنده این دو هفته ای که خانم مادر نبود داشتم به نقشم رسیدگی میکردم!!!!تمام تقشه هام نقش بر آب شد!!! هی! یادش بخیر! همین دو هفته پیش بودااا! چه روزای خوبی بود وقتی داشتم بشکن و بالا مینداختم و صابون مجردی رو به این شکم صاب مرده میمالیدم!!! سرتونو درد نیارم. همچین که ما داشتیم برنامه ریزی میکردیم یه چیزی شد که دیگه برنامه ریزی نکردیم! نشون به اون نشون که شب ساعت 8 عمو جان زنگ زدن به گوشیه آقای پسر و آقای پسر هم بعد از کلی بال بال زدن به ما فهموند که عموِ و ما هم گوشی رو از دستش قاپ زدیم که یه جورایی اینارو فر بدیم و بعد با یک عدد اعتماد به نفس کاذب یععععک چشمک جانانه و پیروزمندانه نثار شیما و آقای پسر کردیم که یعنی حله! الان پیچشون میدم بد رقم!!! رفتم توی اتاق و در رو بستم و شروع کردم به مکالمه....
|
|
| مشخصات من |
|
درباره : من شیده. 22 ساله. 7 ساله ساکن کرجم. اصلیتم اهوازیه! الان هم در حال حاضر دانشجوی سال دوم حسابداری تنکابن هستم. آخرش هم با این وضعیت فکر کنم سر از کره مریخ هم در بیارم از بس که همه جا دور می خورم. اصولاً آدم الکی خوشی هستم. بدیها زود از یادم میره و در عوض زود هم از کوره در میرم. البته اکثر اوقات نیشم بازه.... خانما دنبال دستور آشپزی نباشن اینجا. اینجا که " برنامه ی به خانه بر میگردیم" نیست که خواهر من!!... آقایون دنبال شغل پر در آمد و پول درار نباشن اینجا! اینجا مرکز بورس نیست که برادر من!!... دختر خانما اینجا دنبال شوهر موهر نباشن گشتم نبود نگرد نیست!... آقا پسرا اینجا دختر مجرد داریم (شکلک خودنمایی!!) ولی جون ساسان اصرار نکنید محاله بله بهتون بدم!!! _____________________________________ من همینم که می بینید، پُره از حس امیــــدم/ به غم و اندوه و ظلمت،هیچ زمانی دست نمیدم پروفایل مدیر : shideh |
| قافله ي عمر خونه ي ما |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| مهموناي خونه ي ما |
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|







خلاصه که خودتون حدیث مفصل بخونید از این قضیه! اصلا شاید اون پست رو خذفیدم!!!
*****بووووووووممممم****
مودم به دیار باقی شتافت! بله ! واینگونه بود که 10 تومن از جیب مبارک دادم و یه مودم دیگه خریدم! جون ساسان ناراحت میشم اگه فکر کنید من نمیدونستم باید تو پریز تلفن بزنم!!




