| پست ویجّــــه :) |
| ساعت ۸:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧ |
|
جمعه شب مهمان داشتیم از نوع ویجّه اش!! خانواده ی شوهر شیما شام دعوت بودن خونمون. بماند از روز چهارشنبه خانم مادر مارو زا به راه کرد واسه انجام کارای خونه! بماند که چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه به چه عذاب علیمی(الیم؟!!) صبح زود، کله ی سحر ساعت طرفای 11-11.5 از خواب ناز بیدار شدم! بماند که خانم مادر جمعه از صبح زود بلند شده بود به غذا پختن و پزوندن! بماند که من از شب قبلش دسرها رو به دستور شیما خانم تهیه کردم.(اینجا یه آیکون نیست ادای خانمای کد بانو رو در بیاره احیاناً؟؟!!).بماند که روز جمعه 3-4 چهار ظرف سالاد از نوع اندونزی و فصل رو خودم به تنهایی درست کردم و بسی پدرمان در آمد!!!(همچنان به آیکون خانم کدبانو نیازمندیم!) بماند که بعداز ظهر جمعه یکی دو ساعت قبل از اومدن مهمونای ویجّه، خانم مادر بعد از اینهمه غذا پزوندن در 3-4 نوع مختلف همچنان گیر سه پیـــــچ که چه عرض کنم؟! گیر شونصد پیــــــــــــچ داده بود که :
-غذا کمه -من میدونم غذا کم میاد -وای خاک به سرم، آبرو ریزی نشه -خدایا یعنی سفره ی غذا خلوت نمی مونه وقتی غذاها کمن؟! -ای وای ، ای داد، ای بیداد، این میگوها چرا اینقدر کم شدن؟ من که دو بسته رو کامل گذاشتم؟!(اینجا اعضای خونه رو محکوم کردن به دستبرد زدن به میگوهای سوخاری!!!!) -یکم دیگه مرغ درست کنم یعنی؟ - برنج چی؟ برنج کم نمیاد؟؟!! خلاصه سرتونو درد نیارم. به نوعی میشد خانم مادر رو توی اون لحظات بُرد توی شهرداری استخدام کرد جهت آسفالت کردن خیابونا!!!!از بس دهن ما را ...... بله!!! حالا بماند که مهمونای ویجّه چقدر تعریف و تمجید کردن و البته چقدر خانم مادر رو سرزنش کردن بابت اینهمه تدارکات. از اونجایی که آقای پدرِ آقای داماد، بازنشسته ی ار*تش هستند تا سفره رو دیدن گفتن: خانم چقدر زحمت کشیدییییییین؟؟!! این غذاها برای یه گردان هم کافیه!!! و اینجا بود که خانم مادر نفس راحتی کشید! و در آخر بماند از بس که غذا اضافه موند مجبوریم یک هفته ایی رو غذاهای تکراری بخوریم و خانم مادر رو در امور آشپزی استراحت بدیم!
پی نوشت نگارش می کنیم: 1-دکوراسیون اتاقمان را کمی تغییر دادیم. برای روحیه خوب است آیا؟؟!!! 2-با این قالب سازهای آنلاین یک عدد قالب برای وبلاگ تهیه نموندیم.... ولیییییی وقتی میگذاریم توی بلاگ جهت استفاده نموندن، نه لینکهایمان را نشان میدهد نه آرشیومان را.... چه باید کنییییم؟!!!هم اکنون نیازمند یاریه سبزتان هستیم.... با تشکرات ویـــجّـــــه....
|
|
| با خدا گپ می زنییییم!!! |
| ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱ |
|
دارم با خدا حرف می زنم. میگم:خدایا انصافت رو شکر. من 5-6 تا دفترچه حساب بانکی دارم. اینهمه قرعه کشی شده تا بحال. نمیشد شانس منم بزنه و یکی از حسابهام برنده بشه؟! به بزرگیه خودت قسم به کمش هم قانع ام. نه مثل خاله بزرگه میخوام 10 میلیون ببرم نه مثل شوهر همون خاله بزرگه میخوام سمند ببرم. تو بزرگی کن بذار ایندفعه یکی از حسابهام برنده شه کمم باشه نمیگم چرا. ولی حداقل پولی دستم بیاد. میگه: باشه. گفتی کم؟ میگم: آره! میگه: مثل الهام (دوستم) میگم تو حساب بانکیه تنکابن تو هم ده هزار تومن بریزن. خوبه؟ میگم: تو هم فهمیدی من خیلی توقعم کمه؟ با این حساب فقط باید 12 تومن پول رفت و برگشت بدم، برم تا شمال و برگردم! هیچیش تو جیبم نمی مونه. تازه یه چیزی هم از جیبم کم میشه. میگه: پس حرف زیادی نزن. زور الکی هم نزن. وگرنه یه کاری میکنم بیشتر از اینا از جیبت کنده بشه!! میگم: خدایا انصافت رو شکر. میشه یه کاری کنی این 5-6 تا حسابم هیچ وقت تو قرعه کشی برنده نشن؟؟؟!!
پی نوشت: ایندفعه سعی کردم کوتاه و مختصر بنویسم تا تلافیه اون پست های طولانی در بیاد |
|
| تولد |
| ساعت ۸:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩ |
|
فردا تولد وبلاگمه...
کوچولوی ۴ ساله ی من تولد مبارک |
|
| از نوعی دیگر |
| ساعت ٩:۳٤ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥ |
|
(سیاسی-مرگ بر امریکا!!) 1-به دلایلی که فقط به خودمان مربوطه یکی دو هفته پیش به فاصله ی دو روز دو تا آمپول نوش جان کردیم. گفتم به خودمان مربوطه! دِهَ! کنجکاوی نکنید. بله داشتم می گفتم که دو تا آمپول نوش جان کردم و ما تحتمان از دو سمت چپ و راست مورد حمله و تهاجم دشمنانمان که همان سوزن سرنگ است قرار گرفت! به گفته ی خبرنگاریه رویترز این سوزنها دست نشانده ی آمریکای فلان فلان شده و ضد اسلام بودند! وگرنه فرو کردن سوزنی بسی دردناک و تیز در ما تحت دختری معصوم و ترسوووو! کار اسلام و مسلمین نمی تواند باشد. چون آنها به شرع و حلال و حرام پایبندند و بسی اعتقاد دارند!!! ولی این آمریکای بی ناموس شرع و حجب و حیا برایش بی معناس! خلاصه اینهمه نوشتیم که بگوییم بعد از گذشت چیزی در حدود 10 روز هنوز ماتحتمان دچار ناراحتی و کبودی است! خب این هم دلیلی دارد. نوع آمپولها روغنی بود و دردناک! الان که اسمش می آید ما همچنان دردمان می گیرد. حالا این به شماها چه ربطی داشت؟؟!! خودم هم نمیدانم!!!! میدانم که هنوز کنجکاوی دارد یه جایی تان را قلقلک می دهد که بفهمید من چه مرگم بوده؟؟!!! ولی به جان شما نباشد، به جان ساسان عمراً بگویم!!!(ساسان که معرف حضورتان است؟!!! نیست؟؟؟؟ خب به من چه!! این دیگر مشکل خودتان است!) (تبلیغاتی) ٢- توی این شهر غریب آرایشگر خوب و مطمئن جهت برداشتن ابروهایمان پیدا نکردیم. خودمان طی یک سری عملیات عزممان را جزممان!!! کردیم و دل را به دریا سپردیم و دست به کار شدیم. خودمان برای خودمان مدل دادیم بیا به دیدن!!! ترشی نخوریم یه چیزی میشویم بلاخره! (آرایشگاه دَلِه مقدم شما عزیزان را گرامی میدارد. ما پاچه دوست نمیداریم ولی دوستدار ابروهای پاچه بزی شما هستیم!! با تخفیف ویجه!!) (هنری-سینمایی) 3-همچنان در دنیای فیلم و سینما غوطه ور شدم! همچنان روی سریال prison breakجفتک میندازم. همچنان حرص میخورم تا ببینم آخرش چه می شود؟! ولی گویا فعلاً از آخرش خبری نیست. چون هر دفعه بخش جدیدی به دستمان می رسد... جلوی در ورودی مترو یک پسر فریاد میزند: افتخار ایرانیان، افتخار سینمای ایران، گلشیفته فراهانی،1000 تومن!!! باخودمان فکر کردیم نکند خدایی نکرده برای اینکه گلشیفته کار بد کرده و روسری سرش نبوده و لباسش کمی تا حدودی کوتاه بوده تنبیه شده و به چوب حراج گذاشته شده تا درس و عبرتی باشد برای دیگر بازیگران!!! جلوتر می رویم و مطلب را می گیریم! (نخیر دو زاریمان کج نیست، پسره بد تبلیغ می کرد خب! به ما چه!!!) سی دی های فیلم جدید او را برای فروش بساط کرده بود. نیشمان باز می شود و می گویم چه عالی! بخریم ببینیم توی این فیلم هم چشم سفیدی و گیس بریدیگی از خود در آورده است یا نه؟! یکی از سی دی ها را در دست می گیریم و با دست دیگر سعی داریم پول را از کیف بیرون بیاوریم. می گویم: آقا سی دی خام که نیست؟! می گوید: خانم من هر روز اینجا هستم. خام بود بیارید پس بدهید. همان موقع دختری دیگر از راه می رسد و می گوید می ترسم بخرم. آخر دوستم از همینجا خریده بود سی دی خالییی بود!! همان موقع من و چند نفر دیگر که آماده ی پول دادن بودیم سی دی ها را سر جایشان قرار می دهیم و پا به فرار می گذاریم! می بینید چقدر 1000 تومان برایمان با ارزش است؟!! (انحرافی- بی ناموسی) 4-خب پازل که تمام شد. با نیش باز و آسودگی خیال دستها را پشت سرمان قلاب کرده. به خود کش و قوس (قوص؟؟!!) می دهیم و با فخر و پیروزی گویی که خود یک تنه مقابل صدام فلان فلان شده ایستاده ایم و پوزش را به خاک زده ایم، به پازل نگاه می کنیم. تک تک نفرات دور میز را داریم بررسی می کنیم. از سمت راست یکی یکی نگاه می کنیم تا می رسیم به آن یکی که نباید می رسیدیم. حضرت مسیح من خیلی سعی کردم که به روی خودم نیاورم. حالا خودت کار درست بودی، خدا مهر تائیدش را به تو زده بود و من هم به تو شک نکردم ولی آیا نباید گمراهان را به راست هدایت میکردی؟ شاید هم پارتی بازی می کردی؟! هان؟ آنهایی را که دوست وفامیل بودند می گذاشتی هر کاری می خواهند بکنند، در واقع به قول خودمان می گذاشتی عشق و حالشان را بکنند و تو هم خودت را به آن راه میزدی؟! آخر مسیح جان فکر نکردی یک عمر با آبرو زندگی کردی حالا در همین شام آخر و دقیقاً در همین عکسی که از تو و یارانت جهانی شده باید باز هم آبرو داری میکردی و یکی میزدی پس کله ی کسی که داشت انحرافی می رفت!!!!!؟ اگر که زن نا محرم بوده که دیگر واویلا و وامصیبتا! خودم میروم همه جا پخش می کنم که در شام آخر در میان یارانت کارهای بی ناموسی انجام شده! ولی اگر زن محرم بوده و همسر کسی بوده در میان آنها،همچنان اشکال در آن می بینم. خیال نکن می توانی بگویی زن محرم یکی از یاران بوده و قضیه را تمام کنی! نخیر! من خودم ختم خلافکارانم. زیر بار نمیروم و گول هم نمی خورم. باز هم همه جا جار خواهم زد. اگر زن، همسر کسی بوده در میان آنان پس باید قاعدتاً همسر همان پیر مردی باشد که دارد جونش از دماغش در می آید! چون سر بر شانه ی او گذاشته و عاشقانه او را نگاه می کند! اینرا که دیگر نمیتوان انکار کرد می توان؟! خب. من کار با این قسمت قضیه ندارم. مشکل من این است که این پیر مرد چه از جون زن جوان می خواسته که دم مرگ هم رفته خواستگاری؟ واقعاً دیگر دل و دماغی برایش مانده بود که تا 90 سالگی هم بله؟؟!!!! آیا تو نباید راهنمائیش میکردی که کبوتر با کبوتر باز با باز؟ نباید می گفتی این به سِند و سال تو نمی خورد؟! باز فرض می گیریم که تو پارتی بازی نکردی و گذاشته ای او عشق و حالش را بکند و کار شرعی انجام دهد و برود زنی همسن نوه اش بگیرد. ولی آیا این درست است که بشیند جلوی چشمان شما و اینهمه نامحرم با او عشق بازی بکند و آن دو سر بر شانه ی همدیگر بگذارند و دِ بیا؟!!! باز من می گویم تو مهر تائید خورده ای و چشمانت پاک است و به روی خود نمی آوردی که اینها دارند فیلم فضائی!!! بازی می کنند. اما آیا آن دیگران هم به اندازه ی تو چشم پاک بودند؟! نمی بینی آن 4 نفر کنار پیر مرد چطور به زن جوان زل زده اند گویی که از قحطی زن و دختر برگشته اند؟! آیا درست است انسان بازن و ناموس خود در میان جمع.....؟! استغفرا...!!! نمی توانستی راهنمائی اش بکنی که برود و جای خلوتی را برای این بی ناموسی برگزیند؟! واقعاً که مسیح جان... (هواشناسی) 5-خداجون دمت گرم. خیلی این چند روزه حال دادی. بسی مشعوفان کردی از این هوای بارانی که من عاشقش هستم.دوست میداریم این هوای ابری را. دوست میداریم وقتی نم نم بارون می بارد برویم یک لیوان نسکافه برای خودمان درست کنیم و کنار پنجره حالش را ببریم! خدا جون حالا که تا اینجا حال دادی میشود تا آخر زمستان هم حال بدهی و بیخیال برف بشوی؟ خودت میدانی که از برف و خیابانهای یخبندان خوشم نمی آید.خودت میدانی که خیابانهای یخبندان ممکن است هر لحظه دست و پایمان را بنماید و آیوزان عصا و گچ شویم و تا چند وقتی خونه نشین. پس جون شیده بیا و امسال فقط بارون را بر سرمان فرود آر...الهی آمیـــــن |
|
| هر کی حوصله غر غر کردن نداره پنجره رو ببنده :-| |
| ساعت ۸:٠٤ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱ |
|
١- بند یک بنا به دلایلی که به خودمان مربوط است حذف شد... 2-دیروز دارم با آقای پسر خاله از ارمنستان چت می کنم. میگه مردم نگرانن اینجا. من: واسه چی؟ پسرخاله: واسه اینکه میگن کاش تو دوره ا ن ت خ ا ب ات بعدی هم باز (ا ح م د ی ن ژ ا د) موفق بشه و در بیاد! من: !!!!! 3-به طرز خیلی فجیعی چند وقتیه سگ شدم. اساسی پاچه میگیرم. در واقع بیشتر پاچه ی خودمو. خودخوری میکنم. غصه میخورم. واسه چی و واسه کی نمیدونم. فقط میدونم باید یه جایی برم دور از هر کی که می شناسم. دوست دارم یکی دو ماهی تنها زندگی کنم و این غیر ممکنه! کرم گیپسی گینک چند روزه افتاده به جونم و مدام گیپسی یا تو گوشمه یا در حین کار با کامپیوتر میذارم و با غصه هام می رقصم! میخوام غر بزنم. لطفاً کسی بهم کاری نداشته باشه. میخوام فریاد بزنم. میخوام گریه کنم اونقدر که چشمام بشه کاسه ی خون و اشکم خشک بشه. و شبها تا خوووووب گریه نکنم از خواب خبری نیست. خستم از این آینده ی مجهولی که نمیدونم چی میخواد بشه. مثل سگ پشیمونم و به خودم لعن و نفرین می فرستم که چرا رفتم دانشگاه که حالا واسه ی ترم آخرش احساس ناتوانی بکنم و یه جورایی تصمیم بگیرم که بیخیالش بشم. همونطور که تصمیم گرفتم یه ترم مرخصی بگیرم! نشستم روی مبل. میز جلومه و سرم پائینه. دارم به تیکه های پازل با سر درگمی نگاه می کنم. نمیدونم چی توی این تیکه های جدا و از هم پاشیده می بینم که یهو یاد خودم می افتم و پرتم میکنه به گذشته ام! بی اختیار اشکم سرازیر میشه! چند قطره از اشکام می ریزه رو تیکه های پازل و نگران از اینکه مبادا این تیکه ها خیس بشن سرمو میارم بالا و تکیه میدم به پشت مبل. یاد کرده ها و نکرده هام می افتم و همینجور اشکام میریزه. یاد اتفاقات اخیر زندگیم می افتم و گریه ام شدید تر میشه. دلم میخواست یه قسمتهایی از زندگیم پاک میشد. یه دکمه! اگه مثل آرشیو همین بلاگ یه دکمه بود تا پاکشون میکرد خیلی راحت تر می تونستم با خودم و زندگیم کنار بیام. نمیدونم چه مرگمه. فقط می دونم خستم. پدر خوب. مادر خوب. همه چیز خوب ولیییییی یه چیزی اینجا می لنگه! خوب میدونم که چرا جدیداً اینطوری شدم و هر یکی دو هفته چند روزی دپرس میشم خفن تا!!!می دونم ولی نمیخوام به روی خودم بیارم!!! 4-بارون بود. دلم خواست برم بیرون. هوا هم که قربونش برم یهو اون روی خودشو نشون داده و تا مغز استخون آدم رو می نماید! شال و کلاه کردم و راه افتادم. خیلی کم پیش میاد تنها برم بیرون. اما ایندفعه واقعا میخواستم خودمو پیدا کنم. شاید کف کوچه و خیابونا یه چیزی از خودم پیدا کنم! شاید تو چهره ی آدما! شاید تو همین نم نمای بارون. یقه پالتوم رو آوردم بالا. شالم روی سرم یه جورایی شل و وله و گردنم در معرض باد قرار گرفته. دستام تو جیبای پالتومه.سرم پائینه و دارم تند تند واسه خودم راه میرم. یقین دارم شاید 50-60% اونایی که از کنارشون رد شدم با خودشون فکر کردن که من یه قرار مهم دارم که دیرم شده!!! آره!با خودم قرار داشتم. اما بازم دیر رسیدم به قرار و خودمو ندیدم! همچنان نمیدونم چه مرگمه! همچنان دارم راه میرم و توی اعماق تَهِ تفکراتم جفتک میندازم! از پشت دستی میخوره به شو نه ام. بر میگردم. با دیدن چهره ی آشنا لبخند میزنم و از درون به خودم میگم باز نشد که تنها باشی. میگه: سلام. میگم: سلام چطوری؟ میگه: از احوالپرسیه شما خوبیم. تو چطوری؟ میگم:.... چیزی نمیگم. یه لبخند تحویلش میدم و شونه هام رو میندازم بالا. یعنی نمیدونم! میگه: معلومه خوب نیستی! بازم شونه هام رو میندازم بالا و لبخند میزنم. میگه: نامزدت چطوره؟! من چشمهام چهارتا میشه. میگم: نامزد؟!! میگه: آره شنیدم نامزد کردی! می خندم خیلی سرد. یک لحظه چشمام رو می بندم و یه نفس عمیق می کشم و میگم: شنیدن کی بوَد مانند دیدن؟! شایعه بوده! میگه: جداً؟ میگم: شک داری؟ میگه: نه ولی خب از منبع موثقی این خبر رو شنیدم فکر می کردم درسته! همچنان با لبخند جوابشو میدم هر چند که از درون داغ شدم. هر چند که یاد گذشته ی نه چندان دورم می افتم و باز به خودم می پیچم... میگم: هر موقع منو تو لباس عروسی هم دیدی باور نکن ازدواج کردم. میخنده و میگه: چرا؟!! میگم: چون من یه جورایی خرم! همچنان می خنده و میگه: هنوز مثل قبلاً اینقدر در مورد خودت صادق حرف میزنی. میگم : به هر حال خیالت رو راحت کنم. چون من ممکنه تا روی تخت خوابم با شوهرم برم و همونجا یه چیزی ذهنم رو اذیت کنه و همونجا بهم بزنم همه چیزو. مثل همین تابستون... حرف رو میخورم. منتظر بقیه ی حرفمه! میگه: تابستون چی؟ دیدی خبری بوده ناقلا! میگم: به قول خودت بوده. تو باور نکن حتی اگه تو لباس سفید باشم!!!! سریع خداحافظی میکنم. چون دارم عذاب می کشم از موضوع صحبتمون. خب اینم رفت جزو کسانی که من واسه یه مدت میشم علامت سوال توی ذهنش!!! من نخواستم به روی خودم بیارم چه مرگمه. ولی اون به روم آورد!!!!! پی نوشتمان می لولد1: یه آدم بد قول منو گذاشته سرکار! مثلاً میخواستیم بریم استخر ولی امرزو و فردا کردنش منو اذیت میکنه! تقصیری هم نداره چون شاغله! کسی نیست با من بیاد بریم استخر؟ بلیط هم بنده دارم با تخفیف! کسی نیست؟!! (البته فقط با خانوما بودم!!!!) پی نوشتمان می لولد2: پس از جون کندن های من و شیما بلاخره این هم به سر انجام رسید. تبریــــــک! پی نوشتمان همچنان می لولد3: چند روزیست از کار و زندگی افتادیم منو شیما. یه سریال آمریکایی و سراسر هیجان بنام PRISON BREAK رو داریم می بینیم. اینو قبلاً گویا mbc
هم داده. به هر حال هر کی ندیده حتماً ببینه. بسیــــار زیباست. من زیاد عادت به فیلم دیدن ندارم ولی این چیزیست ماورای (سه ریال!!!) های خودمان. |
|
| آی دونت نو!!! |
| ساعت ۳:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳ |
|
1- با شیما رفتیم ونک یه چرخی بزنیم تو مغازه ها. توی مانتو فروشی نشستم. منتظره شیمام تا بره مانتو رو پرو کنه و بیاد. یه دختره وارد مغازه میشه. با یه آرایش خیلی کم و معمولی. مقنعه سرشه و این مقنعه روی سرش یه جورایی نامرتبه.در واقع بنظر میاد به دست خودش نامرتب شده نه ناخود آگاه!مانتوش هم کمی خاکیه. یکی از دو تا پسرهای مغازه دار میاد سمتش و درحالیکه به ظاهر این دختر خنده اش گرفته میگه: بفرمایید، خوش اومدین. دختره سرش رو میندازه پائین و با یه حالت شرمندگی به پسره میگه:ببخشید میشه بیاین یه گوشه یه چیزی من در گوشتون بگم؟ پسره یا تعجب میره دنبال دختره انتهای مغازه. یکی دو دقیقه با هم حرف زدن. من نمی فهمیدم چی میگن. بعد که دختر با ناراحتی و آروم آروم از مغازه بیرون رفت، پسره اومد به اون یکی همکارش با کمی عصبانیت گفت: میدونی چه مرگش بود ؟ فکر کرده ملت خرن! اومده میگه من بچه یتیمم. وضع مالیم خوب نیست. میتونم یه مانتو از مغازتون ببرم بعد سر هر ماه بیام قسطی پولش رو بدم؟ ماهی 5 تومن!!! من که عین فضولا از اول ماجرا حواسم رو جمع کرده بودم قبل از اینکه اون یکی پسره حرف بزنه ناخودآگاه می پرم وسط و میگم: عجب دختره ی پر رویی!!! حداقل میرفت پائین شهر یا یه جایی که مانتوهاش ارزون باشه. نه این پاساژ و این مغازه که مانتو هاتون بالای 40 تومنه! اون یکی پسره تلفن رو گرفت و به چند تا از همکاراشون زنگ زد و مشخصات دختره رو داد و گفت حواستون باشه سرتون کلاه نذاره!!!... می بینین!!! عجب دوره زمونه ایی شده ها!!! مردم دیگه هر ترفندی رو بکار می گیرن واسه شیره مالیدن رو سر این و اون!!! جل الخالق!!! 2- -بچم مریضه! وقت نکردم ببرمش دکتر. حقوقم هم که کفایت نمیده اگه بخوان آزمایش ازش بگیرن... -فوتبال رو دیدین؟ دیدین پرسپولیس چقدر قشنگ بازی کرد؟ مخصوصاً علی کریمی؟! -مهربونیت قشنگه، همزبونیت قشنگه، وقتی با من قهر می کنی، پشیمونیت قشنگه...(صدای بلند حمیراس که داره می خونه) -اونو اونجا ننداز! بیارش اینور. جاش اونجا نیست... -(صدای خورد شدن شیشه مثل شیشه های مربا و..) اکبر مگه نگفت اونجا ننداز. بفرما! شکست دیگه! -برو برو، خوبه! خوبه! وایسا! (صدا کمی از اینی که هست بالا تر میره): مگه نمیگم وایسا! بابا تا مارو زیر نکنی ول کن نیستی! -الله اکبر...الله اکبر... اشهدان لا اله الله... (صدای ذان صبح داره از رادیو پخش میشه)!!! -تنظیم ماهوارمون بهم خورده. داداش آشنا نداری بیاد تنظیمش کنه!!! اینا مکالمات ماموران شهرداری تو کوچه ی ماس! تنها چیزی که منو عذاب میده اینه که مگه نمیگن ساعت 9 شب آشغالاتون دم در باشه؟؟!! پس چرا اینا ساعت 4 صبح میان تو محله ی ما؟! اونم با اینهمه داد و هوار؟ یا صدای خودشونه! یا صدای رادیو و یا ضبط ماشین! منه بد بخت تا میاد چشمام گرم بشه اینا سر و کله اشون پیدا میشه! خب پدر من! عزیز من! قشر زحمت کش جامعه! محض رضای خدا یکم رعایت ما رو بکن، آرومتر حرف بزنین.. من چه گناهی کردم که 4 به بعد تازه چشمام گرم میشه؟ چه گناهی کردم اتاقم رو به خیابونه و اگه دقیق بخوای حساب کنی 4 تا پنجره داره به اضافه در تراس؟!! هان؟ پی می نویسیم: همسایه ها یاری کنین، یه پازل هزار تکه ی شام آخر رو دارم درست می کنم. هر کی مثل من خود آزاری داره و دلش میخواد دردهایی از قبیل: چشم درد،کمر درد، گردن درد،اعصاب درد!!!!و...بگیره بیاد با هم این تکه ها رو بهم بچسبونیم!!! |
|
| مشخصات من |
|
درباره : من شیده. 22 ساله. 7 ساله ساکن کرجم. اصلیتم اهوازیه! الان هم در حال حاضر دانشجوی سال دوم حسابداری تنکابن هستم. آخرش هم با این وضعیت فکر کنم سر از کره مریخ هم در بیارم از بس که همه جا دور می خورم. اصولاً آدم الکی خوشی هستم. بدیها زود از یادم میره و در عوض زود هم از کوره در میرم. البته اکثر اوقات نیشم بازه.... خانما دنبال دستور آشپزی نباشن اینجا. اینجا که " برنامه ی به خانه بر میگردیم" نیست که خواهر من!!... آقایون دنبال شغل پر در آمد و پول درار نباشن اینجا! اینجا مرکز بورس نیست که برادر من!!... دختر خانما اینجا دنبال شوهر موهر نباشن گشتم نبود نگرد نیست!... آقا پسرا اینجا دختر مجرد داریم (شکلک خودنمایی!!) ولی جون ساسان اصرار نکنید محاله بله بهتون بدم!!! _____________________________________ من همینم که می بینید، پُره از حس امیــــدم/ به غم و اندوه و ظلمت،هیچ زمانی دست نمیدم پروفایل مدیر : shideh |
| قافله ي عمر خونه ي ما |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| مهموناي خونه ي ما |
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|







