| استرس خریداریـــم!! |
| ساعت ۱٢:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ |
|
به جون ساسان مدیونید اگه فکر کنید من این یه هفته رو به نیت استفاده ی بهینه از فرجه ها اومدم کرج که بشینم عین خر درس بخونم و سرم ر از تو جزوه و کتاب بالا نیارم! مدیونید اگه فکر کنید من این یه هفته نه رنگ آفتاب دیدم نه مهتاب! اصلا هم فکر نکنید یه شب نشینی با دوستام داشتیم و تا خود صبح بیدار موندیم و اراجیف گفتیم و خندیدیم. مدیون نگهتون میدارم رو پل صراط اگه فکر کنید من اصلا نرفتم خیابون گردی و بازار گردی! من نمیدونم چطور فرتی این فرجه ها تموم شد آخه؟! ٢ هفته به این زودی تموم شد؟! فی الواقع این ترم آخری نامه ی مشروطی بنده با پست سفارشی میاد در خونه بابا جان!! از حالا به خانم مادر اولتیماتوم دادم که ممکنه تقدیر نامه ی درسیه بنده بیاد در منزل و لطفا و حتما خونه باشید که پستچیه بدبخت علاف نشه!!! حالا این دو هفته رو دیدی فرت تموم شد؟! بیا اون دو هفته ی امتحانا هم ببین! لامصب انقدر کش میاد که تموم بشو نیست. اندازه یه ترم طویل میشه بد فرم لامصب!!! منو می بینی اینجا خوش خوشان و شاد و شنگول نشستم دارم واست از این دو هفته ی پر بار تعریف میکنم؟ حالا بیا از بیستم به بعد منو ببین به چه فلاکتی افتادم. بیا ببین چطور اون هممممهههههههه کتاب و جزوه رو میخوام mp3 وار سرو تهش رو یه شبه بهم برسونم! الان منو میبینی اینموقع شب نشستم دارم واست قصه تعریف میکنم؟ ساعت چنده اونوخت؟ رو گوشیه بنده که 2:05 دقیقه نشون میده. خب فردا ساعت 9:30 باید با علی آقا جونم برم ولایت!! انگار نه انگار که باید بخوابم! شادم دیگه! دلخوش و علی بی غم ندیدی؟ بیا شیده رو ببین! راستی بازم مدیونید اگه فکر کنید من یه اپسیلون استرس می گیرم و از رو استرس این چیزا رو نوشتم! استرس اصلا چیز خوبی نی! جون ساسان اگه دروغ بگم! دکترا هم میگن! مادر همه درد و مرضاس! اینجوریاس که من اصلنشم یاد ندارم تو عمرم استرس درس و مشخ داشته باشم! حالا اگه تو جای من با این وضعیت وخیم که برات توصیف کردم استرس گرفتی خب بشین یه دو کلوم قران و زیارت عاشورا واسه من بخون این ترم آخری گلستان به آب ندم. آخه از دسته گل به آب دادن میگذره!! خلاصه که بد فرم هم اکنون نیازمند یاریه سبزتان هستیم! از اون سبزای سی*اسی نه هاااا! سبزای مهر و محبت و دعا رو میگم! نرید تو فاز اون سبزا پس فردا بیان منو از تو دانشگاه وسط جلسه امتحان کشون کشون جمع کنن ببرن بازداشت!!! زت زیاد! بر میگردم با کارنامه درخشان!!! *غلط املایی رو به من نچسبونینا من خیلی هم با سوادم اصلنشم! |
|
| پروژه ای بس عظیــــــــــــم در پیش داریم بد فرم!! |
| ساعت ۳:۳٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ |
|
جلسه توجیحی گذاشته که مثلاً تو جیحمون کنه واسه پروژه!! تو نگو میخواد سرویسمون کنه با این پروژه! میگه: برید مقاله بیارید در رابطه با حسابداری بالای 10 صفحه باشه! رفرنس داشته باشه! خودتون دونه دونه کلمات رو ترجمه میکنید منم دونه دونه می پرسم ازتون. حق ندارید تا من تائید نکردم و اسمتون رو ننوشتم برید مقاله رو ترجمه کنید بیارید. (اینجا منظور استاد از تائید کردن همانا سرویس کردن ماس!!!) من عادت ندارم بچه ها رو اذیت کنم واسه پروژه! من آسون میگیرم. با ترس و لرز و نذر کردن و صلوات فرستادن دستم رو میبرم بالا تا اجازه بگیرم. میگم: استاد راه دیگه نداره واسه انجام پروژه؟ میگه: چه راهی مثلاً؟ میگم: فکر نمی کنید اگه بریم توی یه شرکت یا کارخونه و اطلاعات مالیشون رو بگیریم و تجزیه و تحلیل کنیم بهتر باشه و ما هم بهتر یاد می گیریم؟ در اینجا استاد رو تصور کنید که یه سطل رنگ قهوه ای دستش گرفته و میخواد بریزه به سرتا پای ما 7-8 نفره بخت برگشته که پروژه امون باهاش افتاده! میگه: اگه شماها قرار بود یاد بگیرید تا حالا یاد می گرفتین. شماها هنوز بلد نیستید چهارتا عدد رو جمع و تفریق کنید و... الی آخر... اگه بخوام بگم چند تا سطل رنگ ریخت رو سر ماها تا فردا طول می کشه!! شوما فک کن من 60 بار رفتم کافی نت -60 بار خودم سرچ مقاله کردم- 60 بار سپردم صاب کافی نت سرچ کنه-60 تا مقاله خودم پیدا کردم- 60 تا صاب کافی نت پیدا کرده- 60 بار از مقاله هایی که خودم سرچ کردم پرینت گرفتم- 60 بار از مقاله های صاب کافی نت- 60 بار رفتم پیش استاد واسه تائید- 60 بار با سر رفتم تو دیوار-60 بار التماسش کردم کوتاه بیاد و قبول کنه-60 بار به رفرنس گیر داده- 60 بار من گفتم استاد اینم رفرنس مقاله- 60 بار گفته باید رفرنسش پائین مقاله باشه- 60 بار گفته باید بالای مقاله باشه- منم دیگه بعد از بار 60 ام آمپر میچسبونم و میرم پیش مدیر آموزش میگم:شما که میدونید این استاد آوازه اش تو کل دانشگاه پیچیده چرا پروژه رو بهش میدین؟ حالا بقیه درسهامون پیش کش،چرا اینقده ما رو ترم آخری اذیت میکنه؟ بخدا خسته شدیم. موندیم لنگ در هوا که چکار کنیم با این پروژه ی نفرین شده. موندیم درسامون رو بخونیم موقع امتحانا یا بریم دنبال پروژه ی باب دل ایشون؟؟!! اینقده غر زدم اون وسط تا بلاخره مدیر گروهمون میگه: تو بیا برو پیش دکتر... (هم استادمونه هم مدیر امور مالی دانشگاه) اون کمکت میکنه. بهش میگم هواتو داشته باشه. میرم پیش دکتر...همه چیزو تعریف میکنم واسش. چون داره دکترا میگیره تو دست و بالش از این مقاله ها زیاد هست. دو تا مقاله بهم میده. یکی 8 صفحه- یکی 6 صفحه. میگم: دکتر اینا تعداد صفحاتش کمه اگه استاد قبول نکرد چی؟ میگه: اینا که بهت دادم دو تا از بهترین و پر محتوی ترین مقاله های سال 2009. اگه قبول نکرد با همین مقاله ها بزن تو سرش. از سرش هم زیاده!! با خنده میگم: دکتر اونجوری که مشروط شدنم این ترم آخری 100% میشه. من یکی دو تا درس دیگه هم باهاش دارم. سرتون رو درد نیارم. با هزار نذر و نیاز و صلوات رفتم پیش استاد میگم: استاد تو رو خدا ایندفعه دیگه قبول کنید. شبا از استرس این پروژه خواب نداریم یه نگاه به مقاله میکنه و میگه: معلوم مقاله ی با محتوییه! رفرنس داره؟ میگم استاد بخدا داره! ایناها! نگا کنید صفحه آخرش مختص به رفرنسه! میگه: امیدوارم خوب ترجمه کنی. و اینگونه بود که بنده بلاخره موفق شدم بشکن زنان و خوش خوشان بیام کرج و فرجه های امتحانا رو به دیدن سیزن ٣ لاست سپری کنم!!! *اون قدیم ندیما بود که سکوت علامت رضا بود. الان علامت ترسه! (به کسی توهین نکردما. منظور خودمم. جوونم دیگه آرزو دارم خب!!) |
|
| آنفولانزای نوع تُ.... |
| ساعت ۱٠:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳ |
|
سلاملیکم. خوبین شوما؟ چه خبرا؟ می بینم که دلتنگی کردین در حد تیم ملیِ جزایر قناری! خوبه حالا من جون ساسانُ قسم خوردمااا! وگرنه معلوم نبود از دلتنگی چه بلایی سر شوماها میومد!! اومدم طبق معمول یه حاضر باش بزنم و در برم. خدایی نکرده، زبونم لال مثلاً دانشجوام ا! درس دارم، مشخ دارم، الکی نیستش که! بعله! تازشم 13 آذر آزمون کارشناسی هم دارم. جون شوما نباشه جون ساسان اینقدههههه تست زدم که الان تو چشام چهار تا گزینه میتونید ببینید. دیروز که جمعه باشه بنده تشریف آوردم عینهو جنازه! همچین خسته و کوفته و مونده بودیم که انگار قد خر کتک خورده بودیم! گویا کمی هم تب داشتیم انگار! هی فک کردیم هی فک کردیم و با خودمان گفتیم وقتی آنفولانزای خوکی تا بابل و ساری رسیده احتمالاً باید تا تنکابن هم رسیده باشه!! این شد که به این نتیجه رسیدم که دارم به دیار باقی میرم!! ولی اینم بگمااا بعد به این نتیجه هم رسیدم که یه بیماری گرفتم که احتمالاً هیچ شخص شخیصی حتی دکترای پورفسور!! هم نتونستن اونو کشف کنن جز خانم مادر!! تازشم آنقولانزای خوکی دیگه خیلی دمده شده! بیماری من الان آخرین ورژن آنفولانزاس توی بازار. عمراً توی هیچ کشور دیگه ای هم نتونید اونو پیدا کنین! خلاصه که همچین که دیروز فک کردیم و به نتیجه رسیدیم ییهو افکارمونو با خانم مادر در میون گذاشتیم میگم: مامان فکر کنم مریض شدم. بدن درد دارم. کوفته شدمً کمی هم تب دارم انگار! خانم مادر با حالت پریشون: خاک به سرم! اینا علائم آنفولانزاس. آنفولانزای مرغی گرفتی یا تُ..خ..م..ی!!؟؟ (با عرض شرمندگی!!) من و آقای پدر با چشای از حدقه در اومده خانم مادر رو نگاه کردیم و ییهو سه تایی زدیم زیر خنده! با نیش باز میگم: این جدیده؟ این یکیو نشنیده بودم!! ولی هر چی هست من همینو دوست دارم. نه خوکیشو میخوام نه مرغی! همین بهتره!! آقای پدر: شماها چرا اینقدر بی ادب شدین؟؟!!! خانم مادر غرق در خنده: بخدا منظورم همون خوکی بود!! من: نه نه. من خوکی نمی خوام. من همونو میخوام که اول گفتی!! پی نوشت: به جون ساسان ناراحت میشم اگه فکر کنین من یا خانم مادر و یا کل خانواده بی ادبیم. خب اشتباه لپی بود!! پی نوشت 2: دعا کنین کارشناسی قبول شم. اگه دعا نکنینا ایشالا به حق علی الهی آمین!! |
|
| جون ساسان دلتنگی کنید ناراحت میشمااا!!! |
| ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦ |
|
*از اونجایی که دیدم توی پست قبل خیلی تحویلم گرفتید و خیلی بهم سر زدید!! گفتم یه پست دیگه بزنم تنگ اون یکی پست که زیاد دلتنگی نکنید در نبود من!!! خود آزاری دارم از نوع خفن و مازوخیسمش! بگو آخه تو که میخوای بری دم به دقه ولایت چرا نشستی به دیدن لاست؟! حالا هر وقت که میام کرج یه چند قسمتی رو می بینم بعد که بر میگردم ولایت می مونم تو کف تا دوباره بر گردم کرج! انقده بده آدم تو کف بمونه! حتی بدتر از اینه که پشتت بخاره و دستت نرسه پشتتُ بخارونی!!! گفتم کف یاد این اس ام اسه که چند روز پیشا واسم اومد افتادم: با آب و صابون رو ابرا نوشتم دوست دارم تا هر وقت بارون اومد همه کف کنن!! بشینید یکم دعا کنید من این ترم آخری یکم، فقط یکم عقلم بیاد سر جاش بشینم عین بچه ی آدم درسم رو بخونم و شب امتحان دو دستی نکوبم تو سر خودم و درس و کتابم!! ** ساعت 10 شبه و کد بانو گری بنده گل کرده و شروع کردم به کیک پختن! اولش میگم: من میخوام کیک بپزم خانم مادر: ول کن بابا وقت گیر آوردی این موقع شب؟؟!! من: خب هوس کردم تازشم میخوام ببرم با خودم ولایت شیما:بیکاری مگه؟ پاشو برو وسایلت رو جمع کن، اگه بجای این همه وقت که واسه شیرینی پزی و کدبانو گری صرف میکنی یکم فکر درس و مشقتم بودی خوب بود من: خلاصه که بی توجه به حرف اینا پا شدم دست بکار شدم و شروع کردم وسایل کیک رو آماده کردن خانم مادر: چرا 4 تا تخم مرغ گذاشتی 6 تا بذار به ما هم برسه! من:باشه 4 تا رو می کنم 6 تا. میام اندازه ی آرد رو هم زیاد کنم می بینم آرد کمه و نمیرسه، میگم:آرد کمه همون اندازه ی همیشگی مجبورم درست کنم شیما از تو اتاق داد میزنه: ای بابا خب ما هم هوس کردیم به معراج بگو بره یه بسته آرد بخره تا سوپر تعطیل نشده!! من: جاتون خالی کیک خوبی از آب در اومد... ***بارو بندیل جمع کردیم در حد تیم ملی بد فرم! 3 تا ساک! 1 کوله! کی اینارو میخواد ببره تا ترمینال آخه؟ تو این 3-4 سال شدم عینهو خر بارکش!! مردم از بس بار بردم و آوردم!! والا بخدا! پی نوشتنمان گرفت: اگه شما هم در حین آپ کردن مثل من این آهنگای دامبول دیمبوی شهره رو به همین ترتیب که نوشتم گوش میکردید مطمئناً سر و ته پستتون مشخص نمیشد!! با ناز و ادا دلتُ شکارش میکنم/ آره حقه تو کارش میکنم با چشم سیاه و چشمکام عاشق زارش میکنم!!... یا: تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم/ غبار راه دورت نشسته رو لباسم من از تن تو طردم خالیه دست سردم/ کوه نمک تو چشمات پاشیده روی دردم!!... یا: اومدم گل بُکنم نو گل سوگلت شدم/ تو خودت شاه گلِ گلها بودی گلدونت شدم حالا حرفامو میخوای باور بکن باور نکن/ یه روزی یه وقت یه جا می شنوی قربونت شدم!!... یا: کلاغ دم سیاه قار قارُ سر کن/ مسافرم میاد شهرُ خبر کن برم باغ بچینم سبد سبد گل/ سر راش( ... )بزنم پل!!... (... اینجا چی میگه؟ من خیلی خرم حالیم نمیشه؟؟!!) یا: شب شب شعر و شوره/ شب شب ماه و نوره با یار قرار گذاشتم/ دیر کرده راهش دوره!!... مواظب خودتون و آرزوهاتون باشید... |
|
| گوشی! ژتون! |
| ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳ |
|
میخواین اصلا بیخیال ادامه ی این جریان بشیم؟! هان؟! آخه خوب که فکر کردم دیدم من یه زمانی آدرس وبلاگم رو به دختر عمو جان داده بودم. بعد که یکمی بیشتر فکر کردم دیدم خیلی بد میشه اگه بیاد اینورا. بعد باز یکم بیشترتر فکر کردم دیدم ممکنه بخونه و دهن به دهن بچرخونه که ته دل ما چی بوده! بعد ممکنه صله ارحاممون به خطر بیفته!!!!
*جاتون خالی این چند وقته تا تونستم خرابکاری کردم. در راستای اینکه شیما بلاخره بعد از یکسال بیکاری در شرکت نفت تهران استخدام شد بنده تصمیم گرفتم کامپیوتر رو از اتاق شیما به اتاق خودم منتقل کنم تا مزاحم استراحت شبونه ی ایشون نشم!! بعله! خلاصه که اینکارو کردم ولی چشمتون روز بد نبینه. تا اومدیم وصل بشیم به اینترنت ییهو یه چیزی تو مایه های صدای سیگارت گوش ما را درنوردید و مشام ما از بوی خوش پلاستیک سوخته پر شد!! خودتونو ناراحت نکنین. چیز خاصی نبود! من حوصلم سر رفته بود گفتم کابل مودم رو بزنم تو پریز برق ببینم چی میشه؟؟!!!
درست فردای همون روز بود که صدای اخطار گوشیم بهم فهموند که داره خاموش میشه و باید بزنمش تو شارژ. زدن گوشی به شارژ همانا و خاموش شدن گوشی همان! دیگه روشن نشد که نشد! خودتونو اصلا ناراحت نکنین. دو هفته ای بدون گوشی موندم. چه زجرها که نکشیدم. این معتادا حق دارن اینهمه سختی بکشن بدون مواد!! والا بخدا!! دو سه شب اول خیلی سخت گذشت بهم. ولی بعد کمی آرومتر شدم!! تا اینکه دیشب آقای پدر اومد کرج و امروز دست در دست همدیگه و خیلی مهربون و شیک رفتیم بازار و من به نوعی سر آقای پدر کلاه گذاشتم و یه گوشی 220 تومنی ناقابل خریدم!!! توی خونه و قبل از رفتن به بازار آقای پدر: شیده از حالا بهت بگم بیشتر از 200 تومن رو من حساب نکنیا!!! من با نیش باز: باشه. من آخه گوشی 200 تومنی میخوام چیکار؟ به دردم نمیخوره... من؟؟؟ 200 تومن گوشییی؟؟؟ عمراً!! من مگه گوشی بازم؟؟!!
در بازار بنده از 170 شروع کردم. رسیدم به 180 تو مغازه ی دوم. مغازه سوم 195. مغازه چهارم 197. خلاصه تو هر مغازه یه چند تومنی رو مخ آقای پدر کار کردیم تا موفق شدیم و رسیدیم به 220 و اون گوشی که باب دلمون بود رو انتخاب کردیم و البته با تخفیف و این حرفا 215 گرفتیم. بعد از خرید گوشی آقای پدر: آخر سر منو کلاه گذاشتی! من با نیش باز: حیف گفتی زیر 200. اگه می گفتی زیر 230 من حتماً تا 300 میتونستم مخت رو بزنم!!!
خلاصه که مبارکم باشه و چرخش بچرخه واسم..... **دلتون بسوزه ژتون دانشگاهمون از 150 ییهو رسید به 500 تومن واسه دانشجوها و واسه کارمندا 1200 !!!!!!!!. خودتونو ناراحت نکنین. اتفاق خاصی نیفتاده. کیفیت غذا و تنوع هم اصلا تغییر نکرده! چیز مهمی که پیش اومده اینه که دارن کم کم و نم نم سو*بسیدها رو بر میدارن. دل بقیه کشورا بسوزه که ما قبض آب و برق و گازمون از این به بعد میاد از اینجا تااااااااااا اونجا!!! من از اینجا دست تک تک سران م*ملکت رو می بوسم. مرسیییییییی واسه اینهمه دلسوزی و عدالت! مرسی واسه اینهمه ت*ورم و گرونی! مرسی! مرسی! مرسی واسه تمام چیزهای خوبی که واسه ما مهیا کردین!! بیشتر از این نمی تونم ازتون تشکر کنم. الان کلی احساساتی شدم و دارم به خودم می بالم بخاطر اینهمه خوشبختی و رفاه!! اشک حلقه زده تو چشام از شادیه زیاد!!! بازم مرسی.... ***یکشنبه بار و بندیل جمع میکنیم و بر میگردیم ولایت. خسته شدیم از بس تو این جاده هی رفتیم و هی اومدیم. جدیداً علی آقا پول بلیط رو به زور از ما می گیرند!! دلتون بسوزه!! یههههههههه حالییییییییی میدهههههههههههه!!!! |
|
| مشخصات من |
|
درباره : من شیده. 22 ساله. 7 ساله ساکن کرجم. اصلیتم اهوازیه! الان هم در حال حاضر دانشجوی سال دوم حسابداری تنکابن هستم. آخرش هم با این وضعیت فکر کنم سر از کره مریخ هم در بیارم از بس که همه جا دور می خورم. اصولاً آدم الکی خوشی هستم. بدیها زود از یادم میره و در عوض زود هم از کوره در میرم. البته اکثر اوقات نیشم بازه.... خانما دنبال دستور آشپزی نباشن اینجا. اینجا که " برنامه ی به خانه بر میگردیم" نیست که خواهر من!!... آقایون دنبال شغل پر در آمد و پول درار نباشن اینجا! اینجا مرکز بورس نیست که برادر من!!... دختر خانما اینجا دنبال شوهر موهر نباشن گشتم نبود نگرد نیست!... آقا پسرا اینجا دختر مجرد داریم (شکلک خودنمایی!!) ولی جون ساسان اصرار نکنید محاله بله بهتون بدم!!! _____________________________________ من همینم که می بینید، پُره از حس امیــــدم/ به غم و اندوه و ظلمت،هیچ زمانی دست نمیدم پروفایل مدیر : shideh |
| قافله ي عمر خونه ي ما |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| مهموناي خونه ي ما |
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|








*****بووووووووممممم****
مودم به دیار باقی شتافت! بله ! واینگونه بود که 10 تومن از جیب مبارک دادم و یه مودم دیگه خریدم! جون ساسان ناراحت میشم اگه فکر کنید من نمیدونستم باید تو پریز تلفن بزنم!!




