ماجراهای خانه ی ما

اینجا خونه ی منه! شایدم یه جور دفتر خاطراته! به هر حال خوب یا بد می نویسم.

خب شما هر چقدر هم خوب و خوشحال باشین! هر چقدر هو فول شارژ باشین بلاخره یه روزی بدون هیچ دلیلی ممکنه آلارم اتمام شارژتون به گوشتون بخوره!
مثل این میمونه که شما گوشیتون رو شارژ کنین ولی ازش هیچ استفاده ای نکنین! بعد بلاخره بعد از چند روز باطریش تموم میشه دیگه!
حالا منم در راستای همون پست پایین پر بودم از انرژِیه خوب و مثبت (الانم هستماااا) ولی نمیدونم چرا چند روز بیخود و بی دلیل رفته بودم تو مود low battery!!
الان خدارو شکر خوبه خوبم! بزنم به تخته تق تق نیشخند

نوشتنم نمیاد خوووو
فقط اومدم بگم هستم
راستی فردا هم دارم میرم کنسرت مازیار قلب
چه خوشی بگذرههههههههههه

| ۱۳٩۳/۱٠/۱۳ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

و این روزها لبریزم از حس های خوب ...
و پرم از لمس سرانگشتای خدای مهربون روی لحظه های زندگیم...
وسرشارم از نشونه های خوب و مثبت که احاطه ام کردن و من چقدر خوشبختم...
و می شنوم صدای پای قدمهای آرامش و آسایش رو که هر ثانیه داره بهم نزدیک و نزدیکتر میشه...
و یه شب سرد زمستونیه توی راهه که با تموم سردیش میدونم پر از حرارت و گرماس...
و من از خوشحالی دلم میخواد فریاد بکشم و بدون هیچ خجالتی های های گریه کنم و هی تند و تند از خدای مهربونم تشکر کنم...
و شما نمی دونین چه غوغای شیرینی توی قلب و روح من برپاس...
و شما هم مثل من می دونین که ایمان و اطمینان همه چیزو به سمت اون چیزی میبره که توی ذهنتونه؟؟...
و من دلم میخواست بیام اینجا بگم از حال و هوای خوب این روزهام و انرژی های خوب و مثبت خودم رو با شما تقسیم کنم...
و حرفی ندارم جز اینکه بگم: خدایا شکرت شکرت شکرت که به سرانجام رسوندی حاجتم رو و خودت می دونی و منم میدونم که اون شب سرد زمستونی تو راهه، همین زمستونی که داره میاد...
و خدایاااا خیلی ممنونتم مثل همیشه...

| ۱۳٩۳/٩/٢٤ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

1-دیگه بیشتر از این مریضی رو بهونه کردن و ننوشتن جایز نیست!!الان که خوب فکر میکنم می بینم دلمم همچین بگی نگی تنگ شده بود بنویسم!
خب سرماخوردگی که خوب شد شکر خدا، ولی یه مشکل دیگه هنوز همراهمه که با روش  بسی غلط و نادرست سعی کردم خوددرمانی کنم و هنوز جواب نداده!! باشد تا رستگار شوم و حقوق ماه جاری را زیر بغل زده و پیتیکو پیتیکو باهم شاد و خرم به دکتر برویم!
همین مشکل فوق الذکر خودش عامل حیاتی و مهمی در بی حوصلگی این روزها شده! ولی خب بنده خیلی سعی کردم مهارش کنم و حداقل در ظاهر به روی خودم نیارم که بی حوصله ام و گاهاً بی اعصاب!! از این رو گاهاً!! (این گاهاً هم کلمه خوشمزه ایه! دوست دارم هی بگم گاهاً!!!) بله داشتم میگفتم، از این رو گاهاً!! به خودم میگم زنیکه چرا کسی توی زندگیت نیست تا در مواقع بی اعصابی یقه اش را بی هیچ بهانه ای بچسبی و گیر بدی و شک کنی و غُر بزنی به جونش؟؟!! چرا یکی نیست که همچین مواقع دو دستی یقه ی اعصاب و نِروِش رو بچسبی تا آروم بشی؟!! زین رو نه بخاطر نزدیک شدن ولنتاین!! بلکه بخاطر غرغر الکی و گیر دادن الکی تر جویای مخاطب خاص می باشیم!! نیشخند

2-گفته بودم چندین ماه پیش یکی از دوستان دوران اول دبیرستانم (اونموقع که سال آخر بود اهواز زندگی میکردیم) بهم زنگ زد و حالم رو پرسید؟ حالا بماند چطور شمارمو پیدا کرده بود!! گفته بودم 7-8 تا از بچه های همون دوران رو کلا پیدا کرده بود و دور هم توی واتس آپ جمع کرده بود؟؟!! گفته بودم همشون ازدواج کردن و بچه دارن بجز من و یکی دیگه؟!! گفه بودم همشون میگن خوشا بحالتون مجردین و غبطه ی مارو میخورند؟!! نگفته بودم؟؟!! خب الان گفتم!
خلاصه ماهها گذشت و گذشت و گذشت و ما دور هم خوش و خرم چرت و پرت ها می گفتیم و می خندیدیم و شاد بودیم! مخصوصا عضو های فعال و شِر و وِر گوی گروه من و دوتا دیگه از بچه ها بودیم که بقیه کلا به امید ما میومدن تو گروه که صرفاً بخندن و شاد بشن از دری وری گفتن ها!! گذشت و گذشت و گذشت همه کم کم از زندگی هاشون گفتن، یکی درد و دل میکرد! یکی غر خانواده شوهر رو میزد! یکی غر بی پولیه شوهر!! یکی از پولداریه شوهرش میگفت و اینکه خرج خانواده ی شوهر هم به دوش شوهرش هست!! گذشت و گذشت و گذشت تا یکی از بچه ها گفت کیا پایه ان من یه ختم قرآن بذارم توی گروه هر شب تقسیم بندی کنم نفری 20 آیه بخونیم و قرآن رو ختم کنیم به نیت حاجت روا شدن هممون؟!! خب طبعا همه قبول کردیم! همین چیزها هی ماها رو به هم نزدیکتر کرد بعد از 11-12 سال دوری و بی خبری از همدیگه! حالا اینارو واسه چی دارم میگم؟!! اجازه بدین کم کم میرسیم به اصل مطلب!
هی دوست تر شدیم! هی صمیمی تر شدیم!هی ندار تر شدیم باهم! همه هم گویا راضی و شاد بودن!
تا اینکهههههههههههههه.....
چندروز پیش من تو گروه گفتم بچه هااااا من هرررکار میکنم نمیتونم حتی 50 تومن از حقوقم رو پس انداز کنمناراحت هرماه به خودم قول میدم اما باز یا یه خرج یهویی در میاد یا به یه نحوی خرج میکنم همه پولمو!!
دیدم پشت سر من اون یکی دوست مجرد هم که مثل من شاغله گفتم واااای منم اصلا عُرضه جمع کردن ندارم!! خلاصه نتیجه این شد بین خودمون 7 نفر یه صندوق قرعه کشی راه بندازیم و هرماه یه مبلغی بدیم به نیت پس اندااااز!! خب همه اول به به و چه چه کردن! حتی مورد داشتیم میگفت من 5تا سهم میخوام!!(همونی که میگفت شوهرم پولداره!!) همه هی میگفتن پس کی قرعه کشی میشه؟!! تا اینکهههه مدیر گروهمون که همون دوستم بود که همه ی مارو دور هم جمع کرده بود گفت من قرعه کشی میکنم! گفت فیلم میگیرم میفرستم توی گروه که شبهه ای واسه کسی ایجاد نشه!! همه باز به به و چه چه کردن و جامه ها ز تن بدریدند ز خوشحالی!!نیشخند تا دیشب که قرعه کشی کرد و فیلم رو فرستاد که همون لحظه بنده حمام بودم و از نتایج قرعه کشی بی اطلاع!! ولی خب کللللیییی انرژی فرستاده بودم که اسم من اول یا نهایتا نفر دوم در میاد!! از حمام اومدم (بله بله گل در اومد از حموم سنبل در اومد از حموم!! مژه) و پیام های گروهو خوندم دیدم یکی نوشته تف به گورت سگ شانس!! یکی دیگه نوشته عوضیه خوش شانس! اون یکی نوشته مبارکه زنیکه ی ....و.... بووووووووووق!! نیشخند بد دیدم بلههههههه اسم من نفر اول در اومده!! و خب قرار و مدار گذاشته بودن که اول هر ماه پول رو واسه هر کی که نوبتشه واریز کنن!
عاقا از اون شوهر مایه داره خبری نبود تو گروه! همونی که اول گفته بود 5 تا سهم میخوام! همونی که ما راضیش کردیم به دو سهم! گفتیم بذار دور اول صندوق تموم بشه اگه همه راضب بودن بازم ادامه میدیم!! تا آخر شب که اومد پیام داد من میخوام انصراف بدم!!  من پشیمون شدم!!! شماها منو دور زدین!!! بعد از 10-15 دقیقه که گروه تو شوک و بهت فرو رفته بود دیدیم یکی دیگه از بچه ها هم اومد گفت منم میخوام انصراف بدم!! حالا این دو نفر دقیقا نفرات آخر اسمشون در اومده بود!!!
نمیخوام غیبت کنم! ولی باورتون نمیشه چنان با این تهمت همه رو از خودش رنجوند که حد نداره!! آخه واسه ی مبلغ نا چیزه خنده دار، تو عالم رفاقت دور زدن و پیچوندن معنی نمیده که!! خلاصه هیچی دیگه! در کمال و بهت و حیرتِ همگان زدن ترکوندن همه چی رو نیشخند و اینگونه شد که بنده همچنان پولهایم را خرج میکنم و خبری از پس انداز کردن نیست! باشد تا بی پول شویم و قدر روزهای پولداری رو بیشتر بدانیییییم نیشخند

3- گفته بودم رژیم دک-تر ک-رم-انی رو گرفتم؟!! گفته بودم الان تقریبا 3 کیلو در عرض 17-18 روز کم کردم؟ گفته بودم مشاورم زنگ زد و گفت وزنی که کم کردی کمه باید بیشترتر کم میکردی ولی اشکال نداره و ادامه بده؟! گفته بودم که من ورزش کردنم نمیاد واسه همین زیاد کم نکردم؟! آره دیگه! خلاصه که یک عدد شیده ی در حال مانکن شدن روبروتون نشسته! منو تشویق کنین لطفا تا بتونم تا تهش برمخجالت یکی از سخت ترین قسمت های رژیمم دیروز بود که جاتون خالی ناهار فسنجون داشتیم و بنده همش 2قاشق سهمم بودافسوس ولی بر نفس خود غلبه نموده و پوز شیطان چاقی را با خاک یکسان کردیماز خود راضی

| ۱۳٩۳/٩/۱۸ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

سلاااااااااام

حال درونی م عالیهههه، روحیه تووووپ! عاشق زندگی و خدا و همه ی دوست داشتنی های زندگیم هستم!
ولی 2-3 روزه سرما خوردم و حال بیرونی م خوب نیست ناراحت انقده بدم میاد از سرماخوردگی نگران تنم درد میکنه خب! امروز خودمو به زور کشوندم دفتر. سر راه هم رفتم داروخونه یکم دارو خریدم، امیدوارم تا فردا پس فردا بهتر بشم
زود میام و پست جدید رو میذارم قلب

| ۱۳٩۳/٩/۸ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

سلااااام به به چه روزای خوبی!! خدایا شکرت

1- عاقا من حقوق گرفتم بلاخره!! اونم چه گرفتنی؟! تازهههه مال مهر! اونم نه کامل!! نصفه و نیمه!! بعد با همین نصفه و نیمه من 3 تا هدیه دادم! بازم خدارو شکر عزیزانی رو دارم کنارم که هر سال براشون هدیه بگیرم! خوشحالم!
2- دیروز با اینکه خیلی خوابم میومد اما شاد و سرحال بیدار شدم در حدی که وقتی وایسادم جلوی آینه اتاقم تا آماده بشم حس کردم یه چیزی کمه! چی؟؟ خب معلومه آهنگ شاد! اونم دهه 70! یه میکس از را-دیو- ج.و-ا-ن دارم 45 دقیقه آهنگهای قدیمیه یععععک حالی میده! خلاصه که هی قر دادم و حاضر شدم! بعد از خونه زدم بیرون یه نفس عمیییییییییق کشیدم و به خدا جون سلام کردم! بهش گفتم مرسی که حالم خوبه! مرسی که کار دارم! مرسی که پا دارم و قدم میزنم! کلی باهاش لاو ترکوندم تا رسیدم دفتر،یه پست انرژی مثبتی و خوشحالانه هم آماده کردم گذاشتم این-ست-اگ-رام تا توی حس خوبم دوستامم شریک بشن لبخند
عاقا پست رو فرستادن همانا و زنگ زدن بچه های حراست توی همون لحظه همان! کلاً هلاک این هستن که کدومشون خبره بد رو زودتر از بقیه برسونه به دفتر! هیچی دیگه! گفتم سلام آقای ص! صبح بخیر!! گفت سلام! فروشنده فلان واحد مرد!!!! منو میگییییییخنثیخنثیخنثی گفتم چیییی؟ گفت می شناختیش؟! گفتم آره بابا چند روز پیشا پیشش بودم دیدمش! دختره دیگه؟!! گفت آره همون همون! دوباره خعلی هیجانزده گفت مــُرد!! دلم هری ریخت پایین!! هنگ بودم! هیچی نگفتم! گفتم بچه های طبقه F همه دارن گریه میکنن!نگران گفت دیشب تو خواب دچار گاز گرفتگی شده!!افسوس گوشی رو قطع کردم رفتم تو شوک! بعد عین احمقا مازوخیسم بازیم گل کرد اول یه دور خودمو جای اون تصور کردم!! بعد یکی یکی اطرافیانمو تصور کردم که با شنیدن خبر مرگ من چه حالی میشن؟!! بعد هی فکر کردم هی فکر کردم! هی به یه سری آدما فکر کردم که عایا فلانی واسم مراسمم میاد؟! عایا اصلا انقدری ارزش داشتم که وقت بذاره بیاد؟! بعد تو همون حین هم داشتم صدای خدابیامرز م-ر-ت-ض-ی پاشایی رو گوش میدادم! دیگه به خودم اومدم دیدم گوله گوله دارم اشک میریزم! بعد گفتم خدایا خب من بمیرم دلم واسه مامان و بابام و داداشم و خواهرم تنگ میشه!! بعد گریه ام شدید تر شد! نگران شانس آوردم کسی تو دفتر نبود!
مرحله ی دوم از مازوخیسم بازیم این بود که رفتم سر پرونده ها و دنبال مشخصات دختره گشتم!! متولد 76 بود!! هیچی دیگه!!خنثی باز یه دور دیگه زدم زیر گریه نگران
بعد تو همون حینِ فین فین و اشک ریزون یکی از همکارا اومد گفت میدونی فلانی مرد؟! گفتم آره! گفت واسه اون گریه میکنی؟! گفتم اون بهوونه شد بغضم بشکنه! بعد گفت میدونی دوست پسرش فلان واحد بوده؟!! هیچی دیگه!خنثی باز من اشکام روونه شد! نمیدونم چرا انقدر دلنازک شده بودم دیروز! نیشخند بگذریم

3- عاقااا امروز تولد مدیر عامله! طبق روال همیشه پول گذاشتیم روی هم و هدیه خریدیم! یه شلوار کتون! یه بافت! یه نیم بوت! منم پخت کیک رو به عهده گرفتمنیشخند شیده قنادیان می باشم!!ایـــنـــو دیروز بعد از اینکه رفتم خونه پیتیکو پیتیکو رفتم تو آشپزخونه، آستینارو زدم بالا و پزوندمشمژه

اینم اون یکی کیکه که چند وقت پیشا واسه مهمونیه خونه دوستم پزوندم ولی اینجا لود نشد! کیک گل گلیم تو حلق خودم با این گلای رنگی رنگیش خنده

خب دیگه، هنرنمایی بسه! اون نیمه ی گمشده ی بی عرضه باید هنرامو ببینه که نمی بینه نیشخند

4- من دلم یه عاااالمه پول میخواد که برم مسافرت عرررگریه بعدشم یه مدل بوت توی فروشگاه تامی دیدم خعععلی چشممو گرفته!! هر روز از جلو ویترینش رد میشم بهش میگم لامصصصصب! عزیز دلممم!! عشقممم!! مال خودمی! آخرش میام میگیرمتافسوس خو گرووونه! 1 میلیون و اندی!!هیپنوتیزم

5-خواننده ی وبلاگم آقا محمد بهم گفته از آرزوهام بنویسم! خو من انقققدر آرزوی مادی و معنوی دارم که بخوابم بنویسم اووووووه یه طومار میشهخجالت اول از همه همیشه و همیشه آرزوی سلامتی پدر و مادرم و همه عزیزای دلم رو دارم!آرزوی خوشبختی همه دوستام ! آرزوی آرامش همه ی مردم! ما خیلی گناه داریم! خیلی! آرزو دارم زندگیامون از این بهتر بشه! لیاقت ما ایرانیا بیشتر از اینه، آرزو دارم استرس از زندگیه هممون دور باشه.
بعدشم یه آرزوی عجیب غریب دارم که تودی دلمه نمیتونم بگم!خجالت واسه همین نذر زیارت عاشوراقلب دارم، هرشب میخونمش به امید اینکه بازم امام حسین عزیزم سفارشم رو پیش خدای مهربون بکنهقلب با دوستامم ختم قرآن برداشتیم و بازم  ناخودآگاه همین نیت یواشکیه جز اولین ها توی لیست خواسته هام بودخجالت
یه چیز دیگه هم دلم میخواد! البته آرزو نیستا! ولی خب با خودم قرار گذاشتم تمام سعی ام رو بکنم که حداکثر تا یکسال دیگه بخرمش! اونم ماشین! خو دلم دیبیس شیش گوجه ای میخوادخجالت
آرزو بعدیم هم داشتن کافی شاپ و قنادیه نیشخند البته بیشترترش همون کافی شاپنیشخند حالا اگه خدا خواست خععلی حال بده رستورانم بدم نمیاد داشته باشمنیشخند
بعدیش بازم سلامتیه خانوادم و همه عزیزای دلمِقلب طاقت دوریشون رو ندارم
یه آرزو دیگه ام اینه که خداااا خودش یجوری دست منو بگیره هر روز هر روز بِشونه سر سجاده و نمازم رو بخونمنگرانخجالت
این یکی هم بگم تا یادم اومده!! دلم میخواد تا کمتر از یکسال دیگه به وزن مطلوبم برسمعصبانی این عصبانی هم واسه خودم زدم که بدونم خیلی دختر بدی هستم و باید این قضیه رو جدی بگیرمخنثی
6- عاقا من برم! از اتاق فرمان همکارا صدام میزنن! فکر کنم میخوان کم کم بساط تولد بازی رو راه بندازن! تازه من هی گفتم دی جی بیاریم کسی منو جدی نگرفت!! خخخخخنیشخندکیلیلیلیلییلیییییی تولللللدهوراتشویقهوراتشویق
عه!! 6 تا شماره شد یهویی!! این شمارو یاد چی مندازه عایا؟؟!!!خنده مجبووووور شدم عنوان پست رو تغییر بدم میفهمین؟! مجبووووورنیشخند عاقا باخت دیروز آبیا هم تسلیت میگم! غم آخرتون باشهدلقک

| ۱۳٩۳/٩/٢ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

Design By : shotSkin.com