ماجراهای خانه ی ما

اینجا خونه ی منه! شایدم یه جور دفتر خاطراته! به هر حال خوب یا بد می نویسم.

قهوه ایه خوششششرنگ D:
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸  

 

هووووففففففففف... خسته نباشم... آقا نمیدونین چه حالی میده وقتی دیگه نگران کلی جزوه خونده نشده نیستی... نمیدونین چه حالی میده وقتی از اون شب بیداریا که هرثانیه اش 1 ساعت میگذره خبری نیست!....آقا نمیدونین چه حالی میده، جون من نمیدونین!
سلاملیکم...احوال شما؟ خوبین آیا؟ دماغا چاقه همگی؟ اوضاع روبراهه؟ بله داشتم میگفتم... امتحانا رو یکی پس از دیگری یه سطل رنگ قهوه ای ریختم روشون و حالا منتظرم رنگه خشک بشه ببینم چه معدلی از توش در میاد؟!! دیگه کاریه که از دستم بر میاد! یعنی جون شما نباشه جون ساسانم من خیلی بخودم سختی میدم ! البته فقط شبای امتحان، نه طول ترم!

 

فکر کن چیزی در حدود 1ماه و 3 هفته بنده نیومدم کرج... یعنی باز مثل سری قبل همه جای کرج واسم تازگی داشت! وقتی آقای پدر اومد استقبالم که بریم خونه نمیدونین چطور از تو ماشین عینهو این ذوق زده های شهر ندیده درو دیوار و مغازه ها رو نگاه میکردم!... یعنی باز که رسیدم خونه آدرس اتاقمو گم کردم.... باز برام کروکی کشیدن! جون ساسان کورشم اگه دروغ بگما! بعد رفتم تو اتاقم به خانم مادر میگم: اَاَاَ این تخت زرده رو کی برام خریدین؟ دستتون درد نکنه!!(حالا من این تخت رو چندین ساله دارمااا!!) خانم مادر چپ چپ نگام کرد حالیش نشد چی میگم؟!  در این حد یعنی!! آقا جاتون خالی از اون روز که اومدم خیلی داره بهم خوش میگذره...همش بازار و خرید... هیچ تفریحی بهتر از خرید نیست. البته این فقط در مورد خانوما صدق میکنه!...هر روز با خانم مادر و آقای پدر میرم بیرون، مثلاً!!! قصد خرید ندارم ولی بعد که میام خونه حداقل یه کسیه خرید دستمه! هیچ چیزی بهتر از خرید نمیتونه بعد از امتحانا بهم روحیه بده!..تازشم کلی هم سوغاتی های خوشگل گیرم اومد از سفر خانم خواهر و شوهرش!! انقده ذوقیدم این چند وقته آخرش از خوشحالی دیوونه میشم!! تازشم عروسی دخترخالمه، دو سه روز دیگه اون یکی دختر خالم (موفرفری) داره میاد کرج میخوایم بریم کل بازار رو زیر رو کنیم! جون ساسان نمیدونین از حالا چقدههههه خر کیف می باشیم!

 

دوستان عزیز توجه داشته باشند که بنده ممکنه هر لحظه خودمو با کش تنبون پدر بزرگم!!حلق آویز کنم! چون هر لحظه دارم سایت دانشگاه رو چک میکنم ببینم نمره های درخشانم وارد سایت شده یا نه؟! بشینید دست به دعا رو به قبله به خدا بگید: خدایا من و قلب کوچکم دوست داریم شیده همه ی واحدهاشو قبول شه! پیشاپیش دمتون گرم بابت دعاتون!

 

فعلا برم...زیادی بنویسم خوبیت نداره! شبیه این آدم عقده ای ها میشم که انگار 2ماهه وبلاگ آپ نکردن!! مدیونین اگه بگید شبیه نمیشی، خودِ خودش هستی!! یعنی جون ساسان ناراحت میشم به دل می گیرمااا!!!

 


کوزت هستم 25 ساله مجرد D:
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠  

سلام. خوبین؟ ها؟!! یقه رو ول کنین بابا...خب دیر شد دیگه!! چی؟؟!...همیشه بد قولم؟؟!...نه بابا اینجوریام نیست که شوما میگین...گرفتاریه دیگه...زندیگه دیگه! شوخی که نیست!! بعد از چهل روز اومدم کرج. یعنی جون شما نباشه جون ساسانم دیگه قیافه خونوادم داشت یادم می رفت!! یعنی اومدم خونه میخواستم برم "گلاب به روتون، روم به دیوار!" دستشویی اشتباهی رفتم توی حمام! Phil 05بعد درخواست دادم واسم کروکی خونه رو کشیدن!! تا یکی دو روز دستم بود تا دوباره همه چیز یادآوری شد!!

 باز هم طبق روال سابق خانم مادر رفتن اهواز و من موندم و آقای پسر و خانم خواهر که البته حضوری یک خط در میون دارن! بنده در خانه ای که تا اطلاع ثانوی آقای پدر و خانم مادر توش حضور ندارن نقش کوزت رو به خوبیه هر چه تمام تر بازی می کنم! از آشپزی و جمع و جور کردن خونه بگیر تا مریض داری... آقای پسر نقش یک عدد پشت کنکوری رو بازی می کنن که از طرف من بهشون سرویس دهی میشه! (البته با توصیه های هر روزه ی خانم مادر و پرسیدن اینکه: ناهار درست کردی؟ غذا دارین؟ شام چی؟ بچه!! "منظور همون 19 ساله ی پشت کنکوری است!!" گشنه نَمونه هااا!!!) البته نقش یک مریض رو هم که روده هاش عفونت کرده بود رو به مدت 3-4 روز بازی کرد..... خانم خواهر در واقع نقش نون بیار خونه رو بازی می کنه! البته نونی که نمیارن ایشون! از صبح سرکار هستن تا بعد از ظهر بعد هم یا نامزد بازی یا خستگی و بیحالی! نقش مترسک هم با این اوضاع که گفتم می تونه داشته باشه! بود و نبودش یکیه خلاصه! کلاً یجورایی نامرئیِ!

 


حالا که گیر دادم به خانم خواهر بذارین یه چیزی تعریف کنم باب خالی نبودن عریضه! واحد دیوار به دیوار خونه ی ما یه خانم مسن هستن که با آقا پسرشون تنها زندگی میکنن! خیلی هم خانم خوبیه. یه روز که خانم مادر رو می بینه میگه :من دختر شما رو هر روز صبح کلی دعا میکنم، خدا خیرش بده! خانم مادر: شما لطف دارین! ولی چرا؟ خانم همسایه: از اونجایی که این بنده خدا صبح زود قبل طلوع آفتاب از خونه میزنه بیرون که بره سرکار وقتی میخواد در واحدتون رو ببنده و بره من با صدای در بیدار میشم و دیگه واسه نماز صبح خواب نمی مونم! اینجوریاس که هر روز دعاش میکنم!!!

 

حالا از اون روز تا حالا که خانم خواهر این حرف رو شنیده یجورایی بهش حس مسولیت دست داده شدیییییییید! یعنی الان فکر میکنه بلال*حبشیِ و باید خانم همسایه رو واسه نماز آگاه کنه! از اون روز تاحالا همچین محکمتر درو می بنده و میره که فکر کنم کل مجتمع بلند میشن نماز جماعت برگزار میکنن! بهش میگم آخه خواهر من قرار نیست که بخاطر دعای یکنفر تف و لعنت بقیه رو به جون بخری که! والا به قرآن!! خواهر مسولیت پذیره داریم؟!

من خیلی دارم سعی میکنم که حضورم مثل قبلاً پررنگتر بشه و باز مثل سابق خیلی از دوستام بیان اینجا ولی جون ساسان هی نمیشه! هی حسش نمیاد! هی رو مودش نیستم! هی شیطون منو گول میزنه میگه ول کن باباااااااااا!! ولی مطئمن باشید تا خون در رگ ماس این وبلاگم خونه ی ماس!

 

 یه چیز جالب! من الان خواستم مثلا واسه یه بار هم که شده ادای آدم حسابیا رو در بیارم! گفتم بیا و یه بار ولو نشو رو تخت! چی میشه عین بچه آدم لب تاپت رو بذاری رو میز و بشینی رو صندلی و خیلی شیک تایپ کنی؟ خب تا اینجاش مشکلی نداره! ادا آدم حسابیارو در آوردم و نشستم پشت میز تحریر و تکیه دادم به صندلی ولی الان احساس میکنم که دیگه خیلیییییییی آدم حسابی شدم! آخه از پنجره آفتاب مستقیییییم میخوره تو چشمم! منم عینک آفتابیم رو زدم و دارم می نویسم!! کلی خوشتیپم الان!! مدیونین اگه بخندیناا! گفته باشم!

 

 الان واقعا روتون میشه منتظر ششمی باشین؟ نه! خدایی روتون میشه زل زل منو نگاه کنین تا بازم بگم؟ بابا چه انتظارایی از من دارین بخدااااا!!!!!!!

 


اندر احوالات من و اونا و دانشگاه
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢  

 

من و الی و زُهی خوبیم. عینهو بچه مثبتا از صبح میریم دانشگاه تا هروقت که کلاس داشته باشیم، :(355):بعد هم مثل چی سرمونو میندازیم پایین و بدو بدو بر می گردیم خونهیول تفریح بزرگ و خفن مون فیلم دیدنه، یه سری دی وی دی آوردم که هر وقت حسش باشه یکیشو میذاریم و می بینیم. البته یه تفریح دیگه داریم که خیلی فاز میده!!! غیبت کردن!! آی حال مییییییییده این غیب کردنهههه!! آی می چسبههههههه لامصصصب!خوشمزه " خدایا ما رو ببخش ما بنده های خوب تو هستیم، خب چیه مگه؟ اونجوری چپ چپ نگامون نکن،:(344): آدم که نکشتیم!!!نگران حالا خوب بود مثل خیلیای دیگه چشم ننه و بابامون رو دور میدیدیم می رفتیم بیرون ولگردی و تفریح نا سالم؟؟!!ابرو خدایا تو رو خداا بیخیال، باشه؟؟ شتر دیدی ندیدی! غیبت کردنای ما رو بذار به حساب دلسوزی واسه دوستامون!!!!چشمک" خلاصه که بعضی وقتا از زور بیکاری یکیو می کنیم سوژه و دِ برو که رفتیییییم!! بعد چشم باز می کنیم می بینیم اَ اَ اَ اَ اَتعجب !!!! 3 ساعت بنده ی خدا رو گرفتیم زیر رگبار انتقاد و غیبت و هی ترورش کردیم و اصلا حالیمون نشده!! البته درس و مشخ مون هم سرجاشه هاا!! هیشکی ندونه شماها که میدونین من یکی نمره الف دانشگام!! (آره جون عمه ام!!)

 

نمیدونین تو دانشگاه چه وِلوله ای برپاس!! همین روزاس آقای جا*س*بیِ عزیز تشریف فرما بشن و دانشگاه ما رو با قدمشون وِلوله بارون!! کنن!! البته قول اومدنش رو هفته هاس که داده و هی امروز و فردا میکنه!! این آقای دکتر م (رییس دانشگاه) هم افتاده به جون دانشگاه و هی اینورُ می کوبه هی اونورو میسازه!! اینم بگم که خونه ی ما تا دانشگاه 7-8 دقیقه فاصله داره!یه نونوایی چسبیده بود کنار دانشگاه که دلخوشی من و چهارتا جوون دیگه مثل من بود!!(از لحاظ بیماری ماتحت فرّااخی عرض میکنم)

 

 

ما تازه داشتیم با نوناش حال می کردیم! قبلنا که قابل خوردن نبود عین کاغذ مقوا بود لامصب!! بعدنا ، که نون گرون شد!! کیفیت نونای این نونوایی هم رفت ییهو بالااا! مقوا چیه؟؟ بگو باقلوااا! (خدا خیر بده رییس**جمهور محترم رو!!!) خلاصه که داشتم می گفتم، حالا شما تصور کن دانشگاه ما سه تا در ورودی داره! یکی که مخصوص ماشیناس. دو تای دیگه ورودی خواهران!! و برادرانِ عزیزِ دلِ خواهره. بعد من نمی دونم دکتر م چه فکر و ایده ی جالبی!! تو ذهنش داره که برداشت نونوایی رو خرید و مغازه رو کوبوند و انداخت روی محیط دانشگاه!! نونُ از تو سفره ی ما به همین راحتی گرفت!! بعد روزها گذشت و گذشت و ما در تفکر بودیم که چی قراره جای اون نونواییِ خدا بیامرز رو بگیره؟! خلاصه جونم براتون بگه که نتیجه بی نونی ما چیزی نشد جز اضافه شدن یه در ورودیه دیگه واسه دانشگاه!!!
حالا من موندم بعد از 30 سال از ساخت دانشگاه الان چه وقته افتتاح و روبان قیچی کردن و این حرفاس؟؟؟ حتما انتظار داره 8هزارتا دانشجو هم جمع بشن دورش و مثل اون طنز تلویزیونیه هی بگن مدیر مدیرههه خوده مدیرههه.... ایییششششش 

من برم فعلاً... جایی نرید باز میام

 


عجله کار شیطونه
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  

پس فردا راهیِ ولایت هستیم با دوست جونای همخونه ایم. هنوز یه تیکه کوچولو از اون همه وسایل رو که قراره ببرم جمع نکردم، کلی کار ریخته رو سرم و بنده همچنان اصرار دارم که وقت بسیاره، عجله کار شیطونه.(رجوع شود به خجسته بودن و علی بی غم بودن من!!مژه) امروز رفتم مانتو بخرم اونم از نوع بلللــــــَــــند!!(اینجا نویسنده بهش حالت تهوع دست میده، گلاب به روتون هههههههوووووعععع!!!!سبز). ولی خب چاره چیه؟؟! از اونجایی که منو فاطی کماندوی دانشگاه کلا خیلی بهم تو این 4 سال ارادت داشتیم و داریم مجبورم می فهمی؟ مجبورم!! خلاصه که با زُهی (دوست10 ساله ام و همخونه ایم) رفتیم که مثلا من مانتو بگیرم. از مجتمع خرید مهس*تان که خیری ندیدیم.چون بنده این مدت بسیاااااااار ولخرجی ها نموده بودم (الان سخخخخخخخخخخت پشیمان هستم شطرنجی کنید منوافسوس) و ترجیح میدادم زیاد پول پای مانتو ندم که چهار روز دیگه هم تو زمستون به کارم نیاد. این شد که هرچی من باب پسندم بود قیمتش برای اوضاع هم اکنون من کمی تا حدودی نجومی بود!!(پدر ولخرجی بسوزهافسوس) خلاصه که سر خورده و فسرده!! اومدیم بیرون و من یه به درک تحویل اوضاع بی مانتوییم دادم و گفتم نهایتاً هر روز با فاطی کماندو جون یه احوالپرسی می کنیم تا نوبت پالتو پوشیدن برسه!! همچین که اومدیم عزممون رو جزم کنیم بریم خونه ییهو از عالم غیب یکی به من گفت برو پارسیان بلکه فرجی شد!! و آنجا بود که وحی الهی نازل شد و دست زهی رو گرفتم و راهی پارسیان شدیم.با یه نگاه کلی و گذری به مغازه ها فهمیدم اینجا هم آبی برای من گرم نمیشه. دیگه بیخیال شده بودم و داشتیم با زُهی قدم می زدیم و بنده درد دل میکردم و آه و ناله که ای وای من خودم مصیبتم کمه حالا فلانی هم اومده واسه من درد و دل کرده، وحالا فکرم درگیر مشکل اون شده و..... بماند حالا،... چه اصراری دارین غرهای منو بشنوین آخه؟؟!!!نیشخند قدم زدن های بی هدف ما تو پارسیان همان و برخورد به یه مانتوی مناسب با احوال فاطی کماندو و جیب خالی من همان!! آی ذوقیدمااااا....آی عروسیم بوداااا...قیمتش هم نمیگم بهتون تا دلتون نسوزهاز خود راضی!!! می دونین که همه مانتو های تیپ بللللند( هههوووععع!!!) که الان مد شده رِنج قیمتشون حداقلِ حداقل 38 به بالاس!! ولی من کمتر از این حرفا خریدم! گمونم فروشندهه آتیش زده بود به مالش!

 

پی نوشت1: یکی بزرگی کنه بیاد دست منو بگیره ببره مجبورم کنه وسایلم رو جمع کنم، بخدا آخثواب داره.

پی نوست 2:چه خوبه که توی این مدت کلی خبر عروسی و عقد و خواستگاری شنیدم! اونم کسایی که برام عزیزن!

پی نوشت 3: دارم می تازونم تا زودتر این مرحله از زندگیمو که حکم بیابون بی آب و علف داره زودتر رد بشه و برسم به اون جایی که دوستش دارم. من خوبم!

 


مصائب میهمان شدن!
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥  

سلام... بعد از یه مسافرت ده روزه و خستگی های بعدش و مهمونی بازی و رفت و آمد های تابستونی و دوندگی واسه یه سری کارهام این شد که الان خدمت رسیدیم.

بنده بلانسبت آقایی/خانمی که شما باشی یه غلطی کردم تابستون رو دانش*گاه کرج مهمان گرفتم! از بدو بدوها و فک زدن هایی که در جهت موافقت دانشگاه خودمون واسه 4 واحد!! ناقابل فاکتور می گیرم... من خجسته و شادمان هِلِک هِلِک تو گرمای تابستون و زبون روزه با خیال آسوده می رفتم سر کلاس ها.تااااا اینکه روز امتحان همین یه درس ِ وامونده ی 4 واحدی رسید که من هرچی می کشم از حذف این درس توی ترم گذشته می کشم و بس!! اینو بگم که یکی دو روز قبل امتحان من هی فرت و فرت می رفتم تو سایت دانشگاه واسه گرفتن کارت ورود به جلسه، سایت دانشگاه هم هی فرت و فرت پیغام میداد که شما قادر به گرفتن کارت نیستی!! منم از اونجایی که کلاً علی بی غمم و بیخیال گفتم ول کن بابا!! حتما چون دانشجوی میهمانم کارت بهم نمیده!!!(یعنی مدیونین فکر کنین  دلیل از این قانع کننده تر یکی دیگه می تونست واسم بیاره هااا!!!) خلاصه کنم داستانو...این درس خودش سخخخخخخخت و استرس آور از یه طرف! استاده گیر و سخخخخخخخخت گیر تر از یه طرف دیگه! شب قبل امتحان هم من30 ثانیه چرت نزده بودم، نه اینکه فکر کنین خر خونماااا نه! از بس همه جزوه رو جمع کردم بودم واسه شب امتحان!!... این بیخوابیه هم یه طرف دیگه! روزه هم بودم و گشنگی و تشنگی  و گرما هم باز یه طرف دیگه جا باز کنین بذارین الهی خیر ببینین!! رفتیم سر جلسه و بدو بدو دنبال مسول امتحانات

میگم: من دانشجو میهمانم ولی سایت دانشگاه بهم کارت ورود به جلسه نداد! شماره صندلی منو بگین لطفاً
آقاهه منو بر و بر نگاه کرده میگه: اسمت و اسم درست رو بگو
میگم: فلانی هستم درس کوفیته فلان!
بالا و پایین کردن لیست اسم ها همان و افزایش استرس من همان! آخرش هم بهم میگه اسمت اصلا تو هیچکدوم از لیست ها نیست خانوم! شما اجازه نداری امتحان بدی!!
آقا جر و بحث ها کردیم اونجا با افراد مختلفی! آقا اشک ها ریختم منه بدبخت!! منی که در مسیر علم فقط یادم میاد یه بااااار!! اونم روز اول دبستان واسه اینکه نمیخواستم بمونم تو مدرسه!! گریه کردم!!!
آخرش هم منو محکوم کردن به جرم گناه نکرده!! گفتن تو اصلا انتخاب واحد نکردی و فقط شهریه ریختی!! در صورتی که کارشناس گروه حسابداری خودش واسه من انتخاب واحد کرده بود و بهم گفته بود برو بسلامت!!
یعنی اونهمه سر کلاس رفتن های من دقیقاً حکم هویج رو داشت !!
خلاصه بعد 45 دقیقه که از امتحان گذشت با کلی عجز و ناله، با چشم گریون ازم تعهد گرفتن که اگه شورا موافقت نکرد امتحانت باطل محسوب میشه و نمیتونی ادعایی داشته باشی!! امتحان دادیم اونم چه امتحانی ! پر اشک و استرس!


حالا الان که در خدمتتون هستم بنده هنوز درگیر این موضوعم! نشون به اون نشون که وقت انتخاب واحد دانشگاه خودمون گذشته ولی بنده هنوز لنگ رد کردن نمره ام تو لیست هستم تا بتونم ریز نمراتم رو ببرم واسه دانشگاه خودم و بععععععععد انتخاب واحد کنم! هیچ کسی هم یه جواب درست درمون به آدم نمیده که نمیده! یعنی نتیجه گیری خود من از این قضیه اینه که دانشگاه هرچی بزرگتر باشه، بی در و پیکرتر و بی قانون تره!

وای که چقدر حرف زدم من! واسه پست اول بعد از اینهمه مدت زیاد بود! اول خودم خسته نباشم بعد هم شمانیشخند