ماجراهای خانه ی ما

اینجا خونه ی منه! شایدم یه جور دفتر خاطراته! به هر حال خوب یا بد می نویسم.

 

یک: دو سه روزه چایِ خونم اومده پایین!! منی که روزی 4-5 تا لیوان چای میخورم الان دو سه روزه همش حس میکنم سرم سنگینه! بعد هم همش راه میرم میگم مال اینه که کم چای میخورم! قضیه از این قراره که دو سه روز پیشا با بچه ها نشسته بودیم دور سفره که "ناشام" بخوریم!! (ناشام همون ناهار و شام میشه به زبون ما 3 تا دانشجوی تنبل!! که ناهار و شام رو با هم یکی میکنیم معمولا! طرفای 5-6 بعد از ظهر یه وعده غذا میخوریم که هم ناهار باشه هم شام!!) داشتم میگفتم داشتیم ناشام میخوردیم که من غذای داااااااغ رو چپوندم تو دهنم! چشمتون روز بد نبینه! خودم که تو این 25 سال تاحالا اینجوری نسوخته بودم!! همون لحظه احساس کردم سقف دهنم تاول زد و پوستش جدا شد!! الان هم دقیقاً یه حالتی دارم انگارکه اون قسمت دهنم پوست نداره!! همش میسوزه لامصب! خلاصه که کم مونده بود پماد سوختگی رو بریزم دهنم و خِلاص!!!

 

دو: یه کاری کردیم با الی(همخونه ایم) که هرموقع یادش میوفتم هم بی اختیار خندم میگیره هم اینکه یجور عذاب وجدان میاد سراغم!! همسایه مون یه پسر بچه داره که 5-6 سالشه و خیلی قیافه ی بامزه ای داره! موهای فرفری با یه عینک ته استکانی. کلی دوستش داریم.اسمش هم آرینِ! بعضی وقتا حوصلش سر میره میاد خونه ی ما!! چند روز پیشا اومده بود خونمون، بعد زُهی داشت تو اتاق با تلفن حرف میزد منم داشتم با لب تاپ توی هال بازی میکردم و الی هم زیر پتو تو چرت و خواب و بیداری بود کنار دست من!
یهو آرین از من پرسید صدای کی از تو اتاق میاد؟!! منم نمیدونم از کجای دهنم یهو پرید بیرون و گفتم صدای آدمخوار!!!
آرین با حالتی که یکم ترسیده: الکی میگی آره؟
من: نه باور کن آرین یه دفعه بلند شد گفت: پس من میرم خونمون
من:نه نریا!!اگه بری صدای درو می شنوه از اتاق میاد بیرون ببینه کی بوده که رفته!! بیا بشین کنار دست من ببین دارم با لب تاپ کار میکنم! اومد نشست بعد از چند دقیقه دوباره پرسید: این کیه خوابیده؟؟
گفتم: اینم آدمخواره ولی الان خوابه!!
باز بلند شد که بره
گفتم نرو الان اینم بیدار میشه ها!! آروم بشین اینجا که از سر و صدات بیدار نشه!! همون موقع الی داشت زیر پتو تکون میخورد از خنده! گفتم ببین بیدار شد!! الان با همین پتو یا میاد سمت من یا سمت تو!!!! (حالا خودم داشتم می ترکیدم از خنده) اونم با اون عینک بامزه چشماش از تعجب و ترس گرد شده بود! یه دفعه الی خودشو کشید سمت من و آرین  که دیگه آرین گریه اش گرفت!!
گفتم آرین گریه نکن این به گریه حساسه هااا!! بخند!!بخند!! بعد خودم داشتم بلند بلند از خنده ریسه میرفتم! الی هم از خنده زیر پتو در حال تکون خوردن بود! یه چشم آرین به خنده های من بود یه چشمش به تکون های پتو!
دوباره گفتم: آرین گریه نکن! بخند تا کاری بهت نداشته باشه... بچه وسط های هایِ گریه زد زیر خنده! بعد دوباره بغضش میگرفت اشکاش می اومد
بعد من باز میگفتم: آرین بخند!! بلند بلند بخند! بوی اشکاتو حس می کنه ها!! بعد دوباره ها ها ها با چشم اشکی میخندید!!!
شده بود عین دیوونه ها!! (خدایا منو عفو کن غلط کردم!!)
دیگه دیدم اوضاع داره وخیم میشه گفتم بچه ی مردم یه بلایی سرش نیاد گرفتمش بغلم گفتم شوخی کردم!! همون موقع الی هم از زیر پتو اومد بیرون!! خلاصه که بچه از ما ترسید و آخرش گفت من میرم خونمون مامانم بهم املا بگه!!! مدیونید اگه بهم فحش بدینا!!! خودمم نمیدونم چرا بُعد خبیثم یهو ظاهر شد

 

سه: هفته ی دیگه داریم دسته جمعی سرازیر میشیم رشت خونه ی همخونه ی قدیمی! این چتر شدنه چندتا حُسن داره... اول اینکه هم دیداری تازه میشه! هم میریم واسه امتحان ارشد (که البته من شرکت نکردم و بچه ها شرکت کردن!) هم میریم شکم قلمبه ی همخونه ی قدیمی رو ببینیم که داره مادر میشه ( از الان ذوقشو دارم!) هم اینکه قراره بریم یه جا که میدونم خیلی فان میشه و می خندیم! عمراً بگم کجا میخوایم بریم!!

 

چهار: دوست داشتم زودتر از اینا بیام آپ کنم ولی حقیقتاً روحیه ام خراب بود! یعنی خراب هستا ولی الان یکم تحت کنترل گرفتمش! اگه ولش میکردم الان یقیناً خودمو حلق آویز کرده بودم! نمیدونم چه مرگم شده! گمونم کرجِ خونم هم اومده پایین! دیگه تصمیم گرفتم نرم تاااااااا موقع فرجه های امتحانای ترم! تصمیم هم از روی اجباره نه از روی خواسته ی خودم! حقیقتاً دیگه حوصله ی این جاده رو ندارم که هی برم و برگردم. واسه همین سعی میکنم رفت و آمدم کمتر بشه.

 

| ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

 

-سلام. خوبین؟ خوشین؟ من که اصلا در حال حاضر خوب نیستم... فکر کنم بخاطر تعطیلات عید بود که اصلا بهم نچسبید و حال نداد(البته اگه بخوایم روزای عروسی دخترخالمو فاکتور بگیریم) بقیه اش حتی عادی تر از روزهای عادی گذشت و انگار نه انگار سال جدید شده!! واسه همین فکر کنم هنوز روحم خسته اس و حس و حال هیچی رو ندارم... هنوز هم دلم یه مسافرت تووووووووووپ میخواد که توی اون سفر کل دلنگرونی ها و دلشوره هامو بریزم دور و وقتی برگشتم با فراق بال و خیال راحت به زندگیم برسم! اما کو پایه واسه یه تفریح مشتی؟

 

-

اینروزا با اینکه میدونم درسای این ترم آخرم خیلی سنگینه و استادای گل منگلی و عجیب غریبی به تورم خورده که جزو ژانر وحشتای گروه ما حساب میشن بازم حسش نمیاد درس بخونم... کی دیدید همین ترم آخری دسته گل به آب دادم!!


-آخرهای سال نود تا همین اوایل عید امسال از دور و برم خبرای ازدواج زیادی به گوشم خورد از دوستای خودم بگیر تا آشناها و فامیل ها.... واسه همشون خوشحالم و امیدوارم در پناه خدا خوشبخت بشن...

 

-اومدیم شمال با بچه ها و عین این چند روز رو هر کدوم افتاده بودیم یه گوشه ی خونه! نه درسی نه مشخخخخی! اصلاً و ابداً هم خجالت نمی کشیم از این رویه ی زندگیمون! خب هوا بهاریه آدم هی دلش میخواد ول باشه یه گوشه و بخوابه!!

 

-هی بچه ها یه چیزی میخوام در گوشتون بگم بین خودمون بمونه!!! دلم میخواد به خودم فرصت عاشق شدن بدم ولی میترسم! از ماجراهای بعدش که ممکنه تو هر رابطه ای پیش بیاد میترسم و احساس میکنم اگه اون اتفاقا پیش بیاد اعصاب من دیگه کشش نداره! ولی خب دلم میخواد اوقات خالیمو با یکی پر کنم! با یکی درد و دل کنم! با یکی حرف بزنم و حرفاشو بشنوم! ولی همش به خودم گوشزد میکنم تو این دنیای پر از دروغ نمیشه به هرکسی اعتماد کرد پس الکی هوا برت نداره!!

 

پ. ن :هر کی منو میخونه چه خاموش چه روشن! دوستون دارم و از خدا براتون بهترینا رو میخوام

 

پ.ن : از بی سر و ته بودن حرفام معلوم بود که ذهنم مشغوله؟!!

 

| ۱۳٩۱/۱/۱٩ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

 

1-خب با سلامی به بوی خوش روزهای بهاری سال نود و یک... خوبین خوشین؟ تعطیلات خوش گذشت؟ والا من که هنوز دارم چرتکه میندازم و حساب میکنم ببینم چطور میشه که من تو توهم باشم که الان سوم، چهارم عیده ولی حقیقت تلخ این باشه که الان وارد روز نهم شدیم؟؟!!!! یعنی میشه؟ اصلن داریم همچین چیزی؟ (به لحن مجریه پارک علت!!خنده بازار!)

 

 

یعنی من هوز طعم خوش تعطیلات رو نچشیدم و باید کم کم فکر رفتن به تنکابن باشم؟؟! الان یه حسی دارم که دوست دارم با سر برم توی دیوار!!

 

2- عرضم یه حضور انورتون که روز دوم عید تا طرفای 10 ونیم شب بنده و خانم خواهر در خیابانها و بازارها پلاس بودیم بدنبال مایحتاج عروسی دختر خاله که در پیش بود! آخر شب هم طبق برنامه ریزی هایی که پدر و داماد جون کردن به این نتیجه رسیدیم که هشت صبح!!! آماده ی حرکت باشیم بسوی اصفهان جهت بزن و بکوب و عروسی!! نشون به اون نشون که ما تا ساعت 11و نیم ظهر هنوز وسط شهر کرج بودیم و از شهر خارج نشده بودیم!! بعلللههه!! اینجور خانواده ای هستیم ما!! کلاً همه کارامون دقیییییییییییق و رو برنامه اس!! یعنی جون ساسانم کور شم اگه دروغ بگم! والا!!

 

3-از روز سوم و چهارم و پنجم چی بگم که هیچی جز جیغ و داد و رقص و هورا و هله هله و پادرد و کمر درد آخره شب عروسی یادم نمیاد!! روز سوم که رسیدیم شبش خونه ی داماد بصرف شام و پایکوبی دعوت بودیم و تا ساعت2 شب خودمونو کوبیدیم به در و دیوار!! البته چون ما خانوادگی عادت داریم به مجلس گرم کردن هیچ کدوممون کبود مبودی توکارمون نبود!! فقط دیوارها بود که ترک بر میداشت! بیچاره پدر داماد باید یه دور خونشو بازسازی کنه!! دیگه وقتی یکی مثل آقای پدر بنده سرگروه آپاچیایی مثل ما باشه بیش از این هم انتظار نمیره!! روز چهارم هم که از صبح همگی درگیر آرایشگاه و آماده شدن بودیم که کلی کیف داد و کلی دورهمی خوش گذشت تا شب طرفای 3 که باز هم بعد از تالار افتاده بودیم خونه ی پدر داماد تا بقیه دیوارهای باقیمونده رو بیاریم پایین!! شب پنجم هم که دیگهههه آخرش بود.پاتختی رو شب گرفته بودن و مرد و زن قرو قاطی!! ما هم که کلاً خانوادگی قر وقاطی هستیم همچین مواقع!! یعنی پدر بزرگ هم که سال به سال حرف نمیزنه و توی فامیل از همه آرومتر و ساکت تره بلند شد رقصید!! دیگه چون دیواری سالم نبود رفتیم باغچه ی خونه ی پدر داماد رو بیل زدیم!!! بعدطرفای 2 که از اونجا اومدیم بیرون هنوز بطور کامل تخلیه انرژی نشده بودیم از فاصله خونه ی پدر داماد تا خونه ی خواهر داماد(آخه این سه چهار روز ما و خاله ها همگی اونجا چتر شده بودیم!!) که یه 30 دقیقه ای راه بود باز هم کلی زدیم و رقصیدیم و ویراژ دادیم و ترمز دستی کشیدیم!! نشون به اون نشون که پسرخاله جانمان انقدر خورده بود که با دست میکوبید روی سقف ماشین و به سقف اشاره میکرد و میگفت من الان روکاپوت هستم!!! یعنی تا این حد تو فضا بود!!!بعد هم که داماد پشت هر چراغ قرمز از ماشین پیاده میشد و یه دور میرقصید تا چراغ سبز بشه!! قربون خدا برم خوب در و تخته رو باهم جور کرده بود! یعنی هر دو خانواده انگ هم بودیم!! جونم براتون بگه که رسیدن به خونه همان و شبِ آخر بودن همان!بعد همه ی بزرگترها ما جوونها رو تهدید کرده بودن که زود میخوابید و از هر هر و کر کر خبری نیست، که صبح زود حاضرباشیم و حرکت کنیم سمت خونه هامون!!! گفته بودم که ما کلاً همه برنامه هامون دقیق و حساب شدس!! اینم یه نمونه ی دیگش!! خدایا خودت شاهدی که همین بزرگترها تا ساعت5 صبح دور هم داشتن میگفتن و میخندیدن و ما هم همراهیشون میکردیم!! (یعنی تهدیداشون تو حلقم!!)

 

4- الانم هم که دیگه برگشتیم و بنده هنوز تو شُک این عیدی هستم که جدی جدی رو به اتمامه!!

 

پی نوشت:کاش تعطیلی های عید سه هفته بود!! مسولان رسیدگی کنن لطفاً

 

| ۱۳٩۱/۱/۱٢ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

سال نو همگی مبارکا باشهههه...لیلیلیللیللللیلیلیلیلیلیلییی....دست دست دستاااا شلهههه....عقبیا حال می کنن؟؟؟!!    آآآهااااا...بیااااااا....

تولدم هم پیشاپیش مبارک باشههههه.... یوههههووووو.....هله هله...دست دستmade by Laie

من فعلا برم که کلی کار دارم....عروسی تو راهه و هنوز هیچ کاری نکردم....  بعدا میام مفصل در خدمتتون... دوستون دارم...... ایشالا سال جدید پر از خوبی باشه براتون و به همه بهترینا برسین.....

 

| ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

اولاَ اینکه من فردا دارم میرم تنکابن... گفتم بهتون گفته باشم هی هر روز زحمت نکشید پا بشید بیاید اینجا ببینید کسی خونه نیست و من شرمنده بشم.
دوماَ قالبم خوشگله آیا؟ خودم که دوسش دارم. تازشم بعد از 3-4 ساااااااال زحمت کشیدم عوضش کردم. لینکای وبلاگ هم یه گردگیری کردم و اونایی که دیگه نبودن رو حذف کردم...البته یه سری ها که آپ نمی کنن ولی چون از دوستای قدیمی وبلاگیم هستن یعنی مال همون سال 83! اصلا دلم نمیاد پاکشون کنم
سوماَ یکی به من کمک کنه بگه چجوری میتونم لینکای دوستای گوگولی مگولیم رو اونجوری کنم که هر وقت آپ می کنن لینکاشون بولد بشه و من بفهمم که آپ کردن؟؟ (الان منظور رو رسوندم دیگه؟) ((قبلا از کمکتون بینهایت سپاسگزاریم...با تشکر--روابط عمومی وبلاگ ماجراهای خانه ی ما))
چهارماَ جون ساسان ناراحت میشم اگه بشینید به من بخندین و بگید این بیسواده، خب بلد نیستم دیگه.... 
پنجماَدر راستای رژیم لعنتی از اونجایی که بنده از وقتی که چشم باز کردم در حال گرفتن رژیم بودم ولی نمیدونم چرا هیچ تاثیر مثبتی نداشته ؟!! باید اعتراف کنم که همین الان یعنی ساعت 2:42 شب بنده یک مشت اسمارتیز رو ریختم ته حلقم و نوش جان کردم!!! pizzasmiley.gif : 59 par 29 pixels.(الان که خوب فکر کردم فهمیدم چرا رژیمم تاثیری نداره!!؟!؟ جون ساسان دیگه شما زحمت نکشین که بخواین بهم تفهیم کنید!!pregnsmiley.gif : 27 par 35 pixels.)
اصلنشم دوست دارم همینجوری با 5-6 کیلو گوشت اضافه بمونم!!! چیکارم دارین خب؟ حالا که اینجوریه میرم میخوابم اصلنشم. اعصاب واسه من نمیذارین که!! واسه چندتا دونه اسمارتیز اومدین بیخ یقه منو چسبیدین (آیکون یک عدد شیده ی شیکموی  خود درگیر که دچار عذاب وجدان شده!!)

شیشماَ نیام ببینم در مورد سوالی که پرسیدم کسی کمک نکرده هااا.... وگرنه خود دانیدnonosmiley.gif : 33 par 41 pixels.

| ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | shideh مهمونای خونه ی ما () |

Design By : shotSkin.com